اساس اندیشه بحث بر سر اصول موضوع خودِ اندیشه ست. ساده و کوتاه تلاش دارم برخی از این «اصول موضوع» را که اتفاقا بیش از مفاهیم مکرّر ناشناخته اند برجسته سازم.
چندی از دوستانام پرسیده اند جملهی بالای «شوند» به چه معنا ست و اصولاً چه اهمیتی دارد. فارغ از بحث نسبتاً مفصلی که فوکو در مقاله «نیچه، تبارشناسی، تاریخ» کرده است – نگ. ترجمهی نامفهوم اما قابل استفادهی سعید حنایی کاشانی در کتاب زرتشت نیچه کیست و مقالات دیگر (هرمس) – بطور خلاصه می توان گفت خطاب سخن او طرفداران باوری مسلط از «تاریخ» است که سلسلهی آن به سقراط میرسد: «جد تاریخدان به سقراط میرسد».
تاریخ بدنِ شوند (شدن) است، و متافیزیسین در جستوجوی روحی (âme) برای آن؛ این به چه معنا ست؟ مقصود آن چیست؟ فوکو از âme استفاده میکند، در مقابل بدن یا جسم. در فلسفهی سنتی، بهویژه از دکارت، دوگانگی نفس (روح) و بدن مسألهی اساسی متافیزیک است، نفس ماهیتاً بدن نیست. اشارهی فوکو به تاریخ بهمثابه بدن، نفیِ خود این دوگانگی ست، تاریخ تنها بدن است، بدنِ شدن. درضمن، شدنْ بودن نیست، شدن هستی نیست، «چیزی» نیست که «بشود»، چه برسد به آنکه «چیزی بشود».
متافیزیسینی چون هگل بر این باور است «روح» در تاریخ به تکامل میرسد، این تکامل از جنس آگاهی ست، روح «اینهمان» است. این روح بیآنکه اینهمانیاش را از دست دهد، متحول و در سیری دیالکتیکی خودآگاه میشود. از سوی دیگر، آنچه به نحوی «مثالی» بر بالای سرِ این دستگاه عریض و طویل قرار دارد، فراتاریخی ست، چنین تاریخی از اساس «تاریخ عتیقهها» است، تاریخدان در زمان اکنون و با اتکا به اصل حقیقت/خطا دست به «تأویل» رویدادهایی میزند که از اساس متوجه منافع اوست. او بهگونهای از بیعدالتیهای گذشته سخن میگوید گویی خود در طرف عدالت راستین قرار دارد.
هگل «روح»ی در تاریخ دستوپا میکند تا نظام حقیقتاش را بر آن برپا دارد. او بر فراز تاریخ (تاریخ ایدهها) میایستد گذشته را تأویل میکند، آنهم با کارگاهی مملو از افزارهای مورد نیازش: خاستگاه، فرضیهی نفی، نظام حقیقت، فرضیهی اینهمانی، نظام بازشناسی، فطریت، تاریخ بهمثابه معرفت، و ....
به زبان سادهتر، تاریخ را نمیتوان با یک طرح کلی تصویر کرد، این طرح هر اندازه هم علمی و دقیق باشد، بر بنیانی نادرست بنا شده است. یکی از این بنیانها «خاستگاه» مثالی (idéal) ست، خاستگاهی که «همواره مقدم بر هبوط است. خاستگاه پیش از بدن، پیش از جهان و زمان قرار میگیرد و مقارن با خدایان است». این حقیقت مبتنی بر خاستگاه بنمایهی اغلب اندیشهها از آغاز تاکنون بوده است، نمیتوان هگلی بود و از نیچه گفت، افلاطونی بود و از سوفیست گفت، طرفدار فرضیهی سرکوب بود و از رادیکالیسم سخن گفت.
باز به زبان سادهتر، تاریخ عرصهی امور متعین نیست، که بتوان «منطق» نسبت آنها را «کشف» کرد، رازی در پسِ جهان نیست، حقیقتی ازلی وجود ندارد، چه از نوع مثالی فرازمانی (یونان، افلاطون)، چه از نوع غایتشناختی (یهودیت، هگل)؛ حقیقت تکوینی ست. ما باید همواره از یک اراده به دانستن (ارادهی معطوف به معرفت) سخن بگوییم، تحلیل این اراده تحلیل سازوکار حقیقت است، زیرا حقیقت متضمن این اراده نیز هست.
لذا تبارشناسی ارزشها، اخلاق، یا حقیقت همانندِ تاریخنگاریِ متافیزیسینی نیست که «روح» تاریخ را در آن میدمد، و رویدادها را تبیین میکند. هیچ تبارشناسی با «عطف به گذشته» قادر نیست عرصهی تاریخ را تأویل کند، زیرا اساساً چنین کاری ممکن «نیست»؛ مورخ گمان میکند به گذشته معطوف شده است، حال آنکه گذشته عرصهی فعلیتها نیست، «چیزی» نیست که بتوان به آن معطوف شد، گذشته حوزهی شدنها ست، چگونه میتوان در اکنون بود و گذشته را به شیوهی تاریخ حقیقت «ترسیم» کرد.