زنی در یکی از طبقات فوقانی یک
هتل ساکن است و میخواهد به در ورودی برسد و از آن خارج شود. او وقتی از اطاق خود
خارج و وارد راهرو میشود، در انتهای راهرو، در اختصاصی کابین آسانسور را که
معمولاً در هر طبقه برای محافظت و زیبایی تعبیه میشود، باز میبیند. از آنجایی که
این در تنها وقتی باز است که آسانسور در همان طبقه متوقف شده باشد، باالطبع، آن زن
گمان میکند که آسانسور به هر دلیلی در آن طبقه توقف کرده و باید فوراً خود را به
آن برساند، لذا به شتاب خود را به آن میرساند، اما به ناگاه احساس میکند به عقب
پرت میشود، گویی فردی او را به سوی راهرو عقب میراند. اما بلافاصله از بهت و
حیرت بهدر میآید که آنجا نه شخصی در کار است و نه هیچ چیز ذیشعور دیگری. تنها
آسانسور است که خراب شده، در اختصاصی آن طبقه هم به همین دلیل باز است، و کابین
آسانسور در طبقات پایین گیر کرده است. در واقع، او میخواسته خود را به پایین پرت
کند، اما به صورتی معجزهآسا و در وضعیتی رؤیاگونه از مرگ نجات یافته است. در واقع
معجزهیی در کار نیست. برگسون با آوردن این مثال در کتاب «دو سرچشمه اخلاق و دین»
در صدد تبین کارکرد «غریزه» و «عقل» در انسان است. او میخواهد نشان دهد غریزه
چگونه هنوز در انسان به منزله موجودی واجد حیات باقی مانده و او در مسأله بنیادین
حیات یعنی «بقا» یاری رسانده. برگسون به عنوان یک تکاملگرای غیرداروینیستی تلاش
دارد آن عناصری در تکامل تاریخ بشریت را برجسته کند که بنیانهای حیات
اجتماعی-سیاسی او را رقم زده اند. او درباره مثال اخیر، چنین ادامه میدهد: «استدلال»
عقلی آن زن درباره امر واقع درست ایت، زیرا در آسانسور باز است، پس آسانسور هم
باید در همان طبقه باشد. او فقط وقتی با حفره خالی روبرو میشود از اشتباه درمیآید
اما این ادراک دیر روی میدهد و پیش از آن، فعلی که نتیجه استدلال است آغاز شده،
اما در حین فعل، شخصیت «غریزی» رؤیابینی که پس پشت شخصیت استدلالکننده پنهان است،
ظاهر میشود و با مشاهده خطر فوراً وارد عمل میشود و بلافاصله زن را به عقب پرت
میکند و در همان حال، ادراکی فرضی و رؤیاگون را پدید میآورد تا آن حرکت ظاهراً
غیرموجه را تببین کند.
برگسون سپس با گذر به جوامع
ابتدایی و ویژگیهای آن تلاش دارد امتداد این «غریزه» را در حیوان تازه متمدنشده
یعنی انسان که به لحاظ تکامل ژنتیکی و محیطی از سایر موجودات دیگر پیشی گرفته است
نشان دهد. او با رد داوریهای قومشناسانی چون لوی-برول تلاش دارد نشان دهد انسان
را چه امروزی و چه ابتدایی نباید تنها برحسب «عقل» یا «هوش» تحلیل کرد. بحث علمی و
فلسفی غریزه-عقل در آثار برگسون، به ویژه کتاب «تکامل خلاق»، به تفصیل آمده است،
اما ما تنها به آن بخشی اشاره میکنیم که به پدیدهیی چون «کاریزما» ارتباط دارد. او
درباره جوامع ابتدایی و دستههای انسانی اولیه معتقد است که طبیعت برای تأمین
پیوستگی و همسازی این گروهها وسیلهیی بسیار ساده در اختیار دارد، طبیعت تنها
کافیست غرایز اختصاصی آدمیزاد را به او بدهد. طبیعت در مورد لانه مورچهها و
کندوی زنبورها به آسانی عمل میکند. در این موارد چون فرد در جامعه زندگی میکند، غریزه
با حیات رابطه تنگاتنگی دارد و غریزه اجتماعی همان خصلت پیروی و هماهنگی ست، خصلتی
که به یاختهها، بافتها و اندامهای هر بدن زندهیی توان بقا میدهد. این امر با
بالا رفتن در سلسه حیات پیچیدهتر میشود اما حتا در انسان هم از میان نمیرود. در
انسان غریزه تنها به محاق میرود اما هنوز عمدهترین علت بقای او باقی میماند. ادیان
ابتدایی، اسطورهها و افسانهها نمونهیی از آثار غریزه در گونه انسان اند. اگر عقل مبتنی بر «بهبود» و «پیشرفت» رویه زندگی و سودآوری یا ضرر اعمال است، غریزه بیشتر با
حیات پیوند می خورد. ادیان ابتدایی، ایزدان ابتدایی، و انواع شخصیتهای افسانهیی
نوعی کارکرد دفاعی در برابر طبیعت داشتند که عقل توانایی آن را نداشت. اگر امروز
عقل توانسته طبیعت را به تسلط خود در آورد، به معنای آن نیست که غریزه کارکردهای
خود را ندارد، و زندگی بدون غریزه را میتوان متصور شد.
روانشناسیهای کودک ثابت کرده
است کودک در برخورد با اشیاء آنها را تشخص میبخشد. البته این شخصیتبخشی و انسانی
کردن اشیاء کامل و آنچنان که ما میپنداریم نیست. در واقع، این فعل برخورد یا
تصادم با شیئی مانند میز است که به بخشی از شخصیت فانتزی کودک بدل میشود. وقتی
کودک با گوشه میز برخورد میکند او همانند ما هنوز به این تجربه دست نیافته که او
در جهت حرکت به جسمی ثابت رسیده و این اختلاف سرعت موجب آسیب یا بازدارندگی در
حرکت اوست. کودک گمان میکند چیزی او را مصدوم کرده یا «کسی» در برابرش قد علم
کرده است. او خودش نبوده که موجب این تصادم شده، شیء به عنوان موجودی خیالی ظاهر
شده و به او حمله کرده. این شخصیتپردازی یا شخصسازی وابسته به تصویرها و خاطرات
مبهم پیشین اوست، و احتمالا برای خودش هم قابل تشخیص نیست. آن شخص-شیء به نمادی از
«منع» بدل میشود که انزجار کودک را برمیانگیزد و البته چهرهیی مقتدر از خود به
جای میگذارد. ربالنوعها در تاریخ نیز اینچنین عمل میکرده اند. آنها با تکامل
افسانهپردازیها وجوهی نیمهفیزیکی و نیمهاخلاقی نیز پیدا کردند. آنها معمولاً
هم «مقدس» بودند و هم «خطرناک». آنها حافظ جامعه بودند و نه فرد. اصولاً هسته اصلی
ادیان ابتدایی و اصول اخلاقی اولیه «برای» جامعه تعریف میشدند نه برای فرد. عقل
بود که بیشتر ضامن بقای فرد برای خودش بود. در واقع، مفهوم انتزاعی فرد بیشتر
تصوری عقلی ست که مهرهداران پایینتر از انسان با آن بیگانه اند. البته این تمایز
و تغییر تدریجی ست و هرگز میان حیوان و آدمیزاد جهشی در کار نیست.
انسان به افسانه، جادو، توتم،
تابو، و امور غیرعقلی از این دست نیاز «حیاتی» به معنای دقیق کلمه دارد. شاید
حیوانات نیز تصورات مشابه و احتمالاً پستتری از محیط و رویدادهای اطراف خود داشته
باشند، اما آنچه مسلم است وجود غریزه در انسان سبقهیی تکاملی-زیستی دارد. کاریزما
یا شخصیت کاریزماتیک از این چارچوب بیرون نیست، کاریزما بخشی از نیاز انسان-کودک
به قهرمان یا دستکم شخصیتی متفاوت و جذاب است. این کاریزما میتواند تجیمیعی از
قدرت، اخلاقمندی، انسانیت، رنج، وظیفه و مسئولیت باشد. نمونههایی از این دست در
تاریخ کم نبوده اند و اکنون نیز با وجود برتری عمده عقل بر غریزه کماکان کارکرد
خود را دارند. کاریزما در برخی موارد کارکردی تعیینکننده در رویدادهای سیاسی یا
سرنوشت یک اجتماع دارد. کاریزما خصلتی جمعی و بنیاذهنی دارد و با نوعی «مسخشدگی»
همراه است. «قطعیت» یکی دیگر از عناصر اسطورهیی رایج در کاریزماست. برگسون در ذکر
برخی تفاوتهای غریزه و عقل، حیوانات را مثال میزند که کنشها و واکنشهایشان
عمدتاً فوری و مطمئن اند. او به ضعف عقل از این وجه اشاره میکند و این تفاوت قدرت
را در بحث حیوانپرستی در مصر باستان پی میگیرد. انسان موجودی دارای
حزم و احتیاط است، او حرف میزند و بدینترتیب بخشی از رازآمیزی حیوان غیرناطق را
از دست میدهد. گاهی سکوت حیوان در برابر نطق انسان نوعی تحقیر برای انسان تلقی میشود.
این امر در طول تاریخ مشهود بوده و اکنون هم اغلب ما با این تجربه آشناییم. انسان
ابتدایی و حتا امروزی با کیش حیوان بیگانه نبوده است، او جهان حیوان را به منزله بخشی
از قدرت مقابله با طبیعت قهار میستاید. شاید به این علت است سردیس حیواناتی
قدرتمند یا محجوب و آرام همواره مورد علاقه انسانها بوده اند. برگسون حیوانپرستی
را از زمره ادیان طبیعی نمیداند و آن را پس از رواج جادوگری و سلطه ارواح اندیشهگر
جای میدهد. به هر ترتیب، نمونه حیوانپرستی و اهمیت برخی خصائص حیوان برای انسان
عاقل و ناطق میتواند ویژگی عمده کاریزما در اعصار پیشین و کنونی را تا حدود زیادی
بیان کند. کاریزما بازمانده همان توانمندیهای زیستی انسان برای مقابله با وضعیت
جاری امور و اتصال به نیروهای دفاعی خود طبیعتند.
موارد بسیار دیگری را میتوان
از میان خصلتهای انسان ابتدایی یا کودک انسان برشمرد که همگی میتوانند ماهیت
کاریزما را برای ما آشکارتر کنند. قومشناسی یا انسانشناسی تاریخی و البته روانشناسی
یافتههای بسیاری را در اینباره در اختیار ما میگذارند، اما در تمانی آنها باید
توجه داشت تمایزی ماهوی میان انسان و حیوان وجود ندارد، یا نباید انسان امروزی را
مبرا از غریزه بدانیم و او را چندان انسانتر از گونههای غارنشینش نپنداریم.
برگسون در موارد متعددی به قومشناسان یا دانشمندان علوم زیستی از این بابت خرده
میگیرد. او البته به فیلسوفی چون پاسکال نیز خرده میگیرد، آنجا که میگوید «آدمی
ناتوانترین نی موجود در طبیعت است، اما یک نی اندیشمند» (انسان را در عصر پاسکال به سبب ناتوانیهایش به نی تشبیه میکردند). نقد برگسون بر این است که چنین
توصیفی از انسان اساساً فاصلهگیری و نشانگر اسطوره برتری انسان بر حیوان است.
برگسون اعتفاد دارد توتمپرستی در تاریخ بشر سازوکاری بسیار پیچیده و دقیق داشته، و
نمیتوان به اتصاف اندیشه به انسان، او را چنان بفهمیم که امروز میفهمیم. چنین
برداشتی از تمایز انسان امروزی و برتری او نسبت به انسان ابتدایی ریشه در تصور
نادرست از کارکرد همواره مطلوب عقل در تاریخ داشته است. تمامی فانتزیسازیهای
اسطورهیی در دوران باستان بدون کمک از اندیشه استدلالکننده شکل گرفتند. این
فانتزیها امروزه نیز کارکرد مهمی در امور سیاسی و اجتماعی دارند. هرچند اندیشه
تقریباً همهچیز را بازبینی کرده، اما نقش عمده جریان اجتماع برعهده همان تواناییهایی
ست که در دوران باستان به صورت حیوانپرستی، توتمگرایی، اسطورهسازی و ... بروز
میکردند. این نقشها حتا پس از دوره روشنگری از عناصر عمده فونکسیون اجتماعی به
حساب میآیند و بدون آنها تصور بسیاری از رویدادهای کنونی ممکن نیست. تولید چهرههای
کاریزماتیک آشنا به اصول مدرنیته و ملتزم به ارزشهای عقل غیرغریزی یکی از همین
نقشهاست. عقل بدون غریزه نه تنها کاری از پیش نمیبرد، بلکه ممکن بود باعث مرگ آن زن در آسانسور شود.