۲۰ اوت ۲۰۰۸

زیست-سیاست: میشل فوکو

فوکو کسی نیست که نسبت به او بی‌طرف باشیم. او هم‌چون یک منطق‌دان یا پژوهش‌گر دانشگاهی نیست که نقد ویران‌گر او به عقل روشنگری هم‌چون نظریه‌ای ابطال‌پذیر تلقی شود، و این به سبب صرفا تئوریک‌نبودن کار اوست. فوکو «عقل» (raison) را به پرسش می‌گیرد و البته در مرحله نقد نمی‌ماند و déraison را هم‌چون یک دمیورژ افلاطونی در مقام یک «صانع» بر جای آن می‌نهد. فوکو انسان، انسان برساخته، انسان مدرن را به چالش می‌کشد. وقتی دلوز در تفسیر «مراقبت و تنبیه» می‌نویسد «الگویی از حقیقت وجود ندارد که عملا بیان‌گر قدرتِ در حال اعمال‌شدن نباشد یا متضمن آن نباشد. هر دانشی از یک امر رؤیت‌پذیر به یک امر گزاره‌پذیر حرکت می‌کند و برعکس» به رابطه «قدرت» و «دانش» اشاره دارد، رابطه‌ای که در بطن دانش معطوف به حقیقت نهفته است.


چیزی بیش از دو دهه از مرگ میشل فوکو می‌گذرد و داوری درباره آثار و آرای او نمی‌تواند با بی‌طرفی همراه باشد. چرا باید این‌گونه باشد؟ چرا هر گونه نقد و بررسی آرای او با چنین احساساتی همراه است؟ چرا نمی‌توانیم او را چون متافیزیسینی بی‌آزار با احترام «مطالعه» کنیم؟ این چیزی است که در بطن اندیشه و کار فوکو قرار دارد.
یکی از دلائلی که خوانندگان پروپاقرص فوکو در پاسخ به این پرسش‌ها می‌دهند این است که فوکو همواره بیش از نویسنده آثارش بوده است. برای کسانی که دهه 1960 و 1970 را به یاد دارند فوکو یکی از چهره‌های روشنفکری و سیاسی مهم و جدی آن دوران محسوب می‌شد. فوکو در تمامی عمر خود به نیچه وفادار ماند و خود را مرید او می‌‌دانست و این معانی بسیاری دارد، اما از همه آنها مهم‌تر این است که فعالیت عقلانی باید از کسی سر زند که شخص تلاش دارد آن شود. نیچه خود در «فراسوی نیک و بد» می‌نویسد: «رفته‌رفته بر من روشن شده است که هر فلسفه بزرگ تاکنون چه بوده است: چیزی نبوده است جز اعترافات شخصی مولف‌اش و نوعی خاطره‌نویسی ناخواسته و نادانسته؛ هم‌چنین غایت‌های اخلاقی (یا غیر اخلاقی) در هر فلسفه تشکیل دهنده آن هسته حیاتی است که تمامی این گیاه از درون آن می‌روید.» (فراسوی نیک و بد، ترجمه داریوش آشوری، ص33)
در روایت نویسنده‌ای نیچه‌ای چون فوکو باید به همان حکم نیچه ارجاع داد که آرا و اندیشه‌های یک فرد جدا از احکام اخلاقی و پیش‌فرض‌‌‌های او نیست. نیچه در ادامه می‌گوید: «در مورد فیلسوف هیچ چیز غیر شخصی وجود ندارد؛ و به ویژه، اخلاق او گواهی است شناسننده و تعیین کننده برای آن‌که بدانیم او کیست.» (همان، ص34) لذا اولین سوالی که باید مطرح کرد این است که کدام اصل اخلاقی مد نظر فیلسوف بوده است؟
جیمز میلر در زندگی‌نوشتی مهیج از فوکو این سوال نیچه‌ای را طرح می‌کند (The Passion of Michel Foucault: Simon and Shuster, 1993). تصویری که میلر از زندگی و اندیشه فوکو به ما می‌دهد تقریباً همان تصویری است که مایل‌ام از فوکو ارائه دهم. در این نمودار روحی نابغه و مستقل را می‌بینیم که به نحوی سرسختانه در پی شادکامی است، البته شادی‌ای که او آن را می‌فهمید. این روح به تدریج در رقصی خطیر با مرگ رو به تخطی از همه چیز نهاد. میلر کتابی مهم نوشت، «آنک انسان»ی پسامدرن که ما را توانا می‌سازد درباره انسان، دیدگاه سیاسی و اخلاق به معنای نیچه‌ای آن فکر کنیم.
فوکو در پل‌میشل در 1926 به دنیا آمد. خانواده‌ او یک خانواده کاتولیک مرفه و بورژوا بود که می‌خواست میشل نیز همانند پدر خانواده پزشک شود. اما جنگ همه برنامه‌ها را به هم ریخت. او با دیدن اشغال ویشی (شهری در فرانسه) در 1945 به پاریس رفت و هیچ‌گاه بازنگشت. او پس از جنگ به واسطه شاگردی ژان هیپولیت، هگل‌شناس برجسته به فلسفه علاقه‌مند شد. هیپولیت در اکول نرمال تدریس می‌کرد و نسل مهمی را در دهه 1930 تربیت کرد. تفسیر او از هگل در آن زمان بسیار جدید و نوآورانه بود.
اکول نرمال یکی از مدارس عالی‌ای بود که در تربیت بسیاری از فیلسوفان معاصر فرانسه نقش داشته است. فوکو پس از دوران اشغال همانند بسیاری دیگر از معاصران‌اش با گسترش اومانیسم وجودی مواجه شد، نحله‌ای که سارتر نماینده مشهور آن بود. اگرچه بسیاری از این متفکران در ابتدا به هیپولیت، سارتر، مارکسیسم و حزب کمونیست فرانسه گرویدند اما پس از مدتی به آنها پشت کردند و اندیشمندانی رادیکال‌تر چون نیچه و هایدگر و نیز نویسندگانی آوان‌گارد به‌ویژه از میان سورئالیست‌ها را الگوی خود قرار دادند.
هم‌‌آمیزی این نسل از روشنفکری فرانسه با جریان مارکسیسم و نیز (پسا)ساخت‌گرایی در دوره پس از جنگ یکی از دلائل جذابیت مطالعه این قطعه تاریخی است. جیمز میلر (نویسنده زندگی‌نامه میشل فوکو، «شور میشل فوکو»، 1993) در ابتدای به شرح این دوره از تاریخ روشنفکری فرانسه می‌پردازد تا بتواند بعداً به فوکو و جایگاه او در آن بپردازد. فوکو به طور حتم دورانی توأم با انزوا را در اکول نرمال سپری کرد. او علارغم نبوغی که از خود نشان داده بود دوستان چندانی در آنجا نداشت. او خود را پیرو مارکی دوساد نشان می‌داد و همواره از صحنه‌های کشتار و ترس در تابلوهای گویا درباره جنگ با شگفتی و ستایش یاد می‌کرد. میلر به ما می‌گوید فوکو یک‌بار با خنجر به تهدید دانشجویی در دانشگاه پرداخت، و چندین بار هم دست به خودکشی زد. یکی از این خودکشی‌های جدی در 1948 اتفاق افتاد، به‌طوری‌که او را به بیمارستان روانی بردند و همانند لوئی آلتوسر (کسی که بعداً با او آشنا شد) اتاقی خصوصی به او در بیمارستان دانشگاه دادند. میلر البته به هم‌جنس‌گرایی ژنتیکی فوکو اشاره می‌کند و بسیاری از رفتارهای نابهنجار او را به آن نسبت می‌دهد، فرضیه‌ای که البته جای تأمل دارد (البته لی‌لا هم‌جنس‌گرایی ژنتیکی فوکو را تأیید می‌کند). به هر ترتیب میلر به دو بن‌مایه در زندگی فوکو می‌پردازد که می‌توان آنها را به عنوان منبع الهام آرای او برشمرد. اولین بن‌مایه‌ای که از آن می‌توان سخن گفت آمیزه‌ نظری مارکسی‌نیچه‌ای در تحلیل تاریخی جامعه مدرن است، چیزی که او در بررسی قانون و جرم، جنون و عدم‌جنون، نظم و آشفتگی، و امر طبیعی و امر منحرف و نیز نقد اخلاق به کار می‌برد. دیگر بن‌مایه‌ای که در آرای فوکو آشکار است تأثیر او از چهره‌های چون ژرژ باتای، آنتونن آرتو، و موریس بلانشو است، رابطه‌ای که بیرون از فرانسه معمولاً آن را نمی‌فهمند. او با توسل به این زمینه‌ها می‌تواند به امکان جست‌وجوی چیزهایی بپردازد که خارج از قید و بندهای بورژوازی معمول قرار دارند، چیزی که او خود آن را «تجربه‌ی محدود» در جنون، سادومازوخیسم، مواد مخدر و حتا خودکشی می‌نامد.
میلر در کتاب‌اش حاصل گفت‌وگوهای متعددی را که با اطرافیان فوکو انجام داده است را می‌آورد. میلر تلاش می‌کند با گذار از زندگی به کار و از کار به زندگی فوکو علت برخی از جستارهای او در جامعه را بیابد، کاری که شاید به تقلیل فوکو به برخی رفتارهای شخصی بیانجامد و ما را از حوزه نظریه خارج کند. میلر می‌گوید تمامی پرسش فوکو جست‌وجو و نگاه نیچه‌ای به جامعه مدرن است به نحوی که تمامی اشکال خواست قدرت را در آن بیابد، و نیز کاوش در قلمروهایی خارج از تجربه انسان که جامعه و اخلاقیات‌اش آن را از ما گرفته است. او پس از سه سال عضویت در حزب کمونیست فرانسه از آن خارج شد تا این‌که به گفته خود در یک تابستان «تأملات نابهنگام» نیچه را خواند و تحولی بزرگ در خود را احساس کرد. میلر بر خاستگاه غیرسیاسی و حتی ضدسیاسی کاراکتر فوکوی جوان تأکید می‌کند. این دوره در تمایزی آشکار با دوره بعدی حیات سیاسی او قرار دارد، دوره‌ای که او را خارج از فرانسه به شهرت رساند. فوکو در دهه 1960 و 70 از متون جنجال‌برانگیز به مطالعه متون گمنام در حوزه جنسیت و حقوق قضایی پرداخت.
تأثیری که خواندن «تأملات نابهنگام» نیچه بر فوکو گذارد آن اندازه بود که می‌توان گفت فلسفه نامتعارف او و فاصله‌گیری‌اش از متافیزیک سنتی و نیز ساخت‌گرایی رایج در آن دوره به سبب همین تأثیرپذیری از نیچه بوده است. فوکو در بسیاری از آثار مهم‌اش از جمله «دیرینه‌شناسی دانش»، «کلمه‌ها و چیزها»، «مراقبت و تنبیه» و «اراده به دانستن» فیلسوفی نامتعارف است، به این معنا که نه در چارچوب فلسفه مارکسی تحلیل می‌کند و نه در حوزه ساخت‌گرایی زبانی فرانسه آن روز و نه در هیچ حوزه مشخص دیگر؛ فوکو از «کلمه‌ها و چیزها» (ترجمه انگلیسی تحت عنوان «نظم چیزها») تا جلد سوم «تاریخ جنسیت» سیری را طی می‌کند که در نوع خود نبوغ‌آمیز و بدیع است. او از روان‌شناسی، فلسفه حقوق و فلسفه سیاسی فاصله می‌گیرد و با زبانی کاملا فلسفی به «فراسوی» این حوزه‌ها پامی‌گذارد.
جیمز میلر (نویسنده «شور میشل فوکو») با تآکید بر نیچه و تأثیری که او بر فوکو گذاشت می‌نویسد فوکو «به زیر خورشید تابان نیچه‌ای» درآمد. فوکو پس از این تغییر و دگرگونی به یک اخلاق‌شناس نیچه‌ای بدل شد که دیگر در پی تطبیق یافتن با جامعه و سائق‌های آن نبود. فوکوی سیاسی البته یک استثناست، فوکویی که حاصل یک تلاقی نافرجام تاریخی است.
فوکو در 1955 منصبی آموزشی را در سوئد پذیرفت؛ در آنجا بود که مقدمات اولین کتاب مهم‌اش یعنی «جنون و تمدن» (1961) را فراهم کرد. او سه سال در اوپسالا (Upsala) ماند و سپس شغلی فرهنگی در لهستان را عهده‌دار شد. در آنجا بود که پلیس لهستان در پی یک اتفاق او را از کشور اخراج کرد. فوکو سپس به هامبورگ رفت و تا سال 1960 در آنجا بود و به فرانسه بازنگشت. او در 1961 با انتشار «جنون و تمدن» که البته رساله دکترایش بود در میان عموم شناخته شد. این کتاب همانند خود فوکو دارای دو وجه یعنی تمدن و جنون بود و موجب شد مورد توجه خوانندگان فرانسوی قرار گیرد. این کار تاریخی آغاز پروژه‌ای بود که در آثار دیگر فوکو ادامه یافت. او در این اثر بود که به اهمیت قرن هفدهم در تغییر شکل‌های انقیاد انسان‌ پی‌برد و آن را در سایر آثار بعدی‌اش هم تکرار کرد. به عنوان نمونه در مورد جنون، در قرن هفدهم بود که دیوانگی به چیزی ترسناک در برابر عقل مدرن بدل شد. در پایان قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم دیوانگی (folie) یک بیماری تلقی می‌شد و راه‌های درمان کلینیکی آن مطرح بود. او déraison را در افرادی چون مارکی دوساد، نیچه و آرتو یافت و در تلاش برای احیای آن در برابر raison (عقل) مدرن بود. او déraisonرا چون یک قدرت دمیوژوار می‌دانست که موارد غفلت‌شده از سوی raison را آشکار می‌کرد.
بسیاری این کتاب را اثری تاریخی به معنای متعارف کلمه نمی‌دانستند. بسیاری از آکادمیسین‌های آن دوره «جنون و تمدن» را اثری «اسطوره‌ای» و «رمزی» به حساب می‌آوردند. البته این رویکرد به آثار فوکو هنوز هم وجود دارد، به گونه‌ای که برخی پروژه او را حاصل ارجاع به برخی آرشیو‌های محدود تاریخی می‌دانند که البته با ادعای تاریخ جهان ارائه شده است. برخی دیگر نیز کارهای او را بیشتر شبیه تاریخ هگل و تاریح‌نگاری فرانسوی علم، هم‌چون باشلار و کانگولم، می‌دانند تا تبارشناسی تاریخی نیچه. با این وجود، «جنون و تمدن» اثری بی‌نهایت غنی و بدیع است که نمی‌توان از اهمیت آن چشم‌پوشی کرد. خوانندگان فرانسوی علارغم آن‌که خط تاریخ و فلسفه را باهم دنبال می‌کنند و از تفکیک آن دو پرهیز می‌کنند، اما از سویه‌های غیرتاریخی، یعنی اخلاقی، و پیام اصلی «تمدن و جنون» غفلت نکردند، پیامی که برآمده از تجربه‌های شخصی نویسنده آن در زندگی مدرن بود. او در این کتاب با رویکردی متفاوت به مقوله جنون و سرکوب آن در تاریخ سخن گفت و آن را حاصل اشکال جدید قدرت از قرن هفدهم به بعد می‌داند. البته فوکو در آثار بعدی‌اش، حتی پس از «تاریخ جنون» (Historie de la folie à l'âge classique)، به بازنگری بنیادین درباره مفاهیمی چون «سرکوب»، «ایدئولوژی»، «خشونت»، «قانون»، «دولت»، «قدرت» و البته «علم» دست زد که در نوع خود نوآورانه و نبوغ‌آمیز است. «تمدن و جنون» اگر پیش‌نویس «تاریخ جنون» هم به حساب آید با این حال از فوکوی «مراقبت و تنبیه» بسیار فاصله دارد، به گونه‌ای که «تاریخ جنون» هم مورد تأیید کامل او در سال‌های واپسین عمرش نبود.
فوکو پروژه‌ای را که از «تاریخ جنون» (Historie de la Folie à l'âge Classique) آغاز کرد پی گرفت و «تولد درمانگاه» و «ریمون روسل» را هم‌زمان در 1963 منتشر کرد. روسل نویسنده سورئالیستی بود که حیات نامتعارفی داشت و فوکو به همین سبب به زندگی او علاقه‌مند شد. فوکو دهه 1960 در آکامی چهره مشهوری شد، انتشار «کلمه‌ها و چیزها» (Les Mots et les Choses، عنوان ترجمه انگلیسی، «نظم چیزها») در 1966 که مطالعه‌ای متفاوت درباره «علوم انسانی» بود موفقیتی بزرگ برای او محسوب می‌شد. «کلمه‌ها و چیزها» تفسیری از نقاشی Las Meninas اثر ولازکوئز (دیگو ولازکوئز، نقاش اسپانیایی عصر باروک متوفی در 1660م.) است که در آن نوعی پیش‌‌‌گویی رازآمیز دیده می‌شود، این‌ که انسان چون ردپایی بر شن ناپدید می‌شود. فوکو از این تمثیل آشکارا برای ارجاع به «مرگ انسان» نزد نیچه استفاده می‌کند، مرگی که برای اولین بار نیچه از آن خبر داد.
«کلمه‌ها و چیزها» به نحوی تلویحی می‌گوید اگر زیست‌شناسی علم جدیدی است پس می‌تواند نوعی ایده «زندگی» باشد، و اگر علوم انسانی خلق شد، پس «انسان» هم خلق شد، و قس علی‌هذا. «کلمه‌ها و چیزها» همانند «تاریخ جنون» درصدد نشان دادن مسیر پیشروی اومانیسم عصر روشنگری است – دوره‌ای که به زعم فوکو نشان‌گر تصویری بی‌رحمانه و اسطوره‌ای از ذهن‌ها، بدن‌ها و جوامع است.
فوکو سپس بار دیگر از فرانسه خارج شد. او در 1967 یک کرسی استادی در تونس را پذیرفت و چندی بعد در می 1968 درست در کوران جنبش‌های گسترده دانشجویی و کارگری فرانسه بازگشت. در این سال بود که زندگی سیاسی فوکو وارد مرحله‌ای دیگر شد، دوره‌ای که یک دهه طول کشید. چیزی که فوکو در 1968 دید به زعم او باورنکردنی بود. او اگر تا پیش از این تنها در کتابخانه‌ ملی یا دفتر کارش به سر می‌برد، از این پس به خیابان آمد. حوادث می 68 به بسیاری ثابت کرد تمایز آشکاری دیگر میان به‌هنجاری بورژوایی و زندگی نامتعارف وجود ندارد. طبقه کارگر به «توده‌های غیرپرولتاریایی» همچون زنان، زندانیان، بیماران روانی و امثال این پیوسته بود و جامعه‌ای جدید و بی‌مرکز در حال شکل گرفتن بود.
او در گفت‌وگویی با ژیل دلوز در 1972 می‌گوید «طی این شورش اخیر، روشنفکر کشف کرد که توده‌ها برای کشف حقیقت دیگر احتیاجی به او ندارند: آنها همه چیز را به کمال می‌دانند، بدون وهم؛ از او بهتر می‌دانند و به خوبی قادر به بیان حقایق‌اند. ولی نظامی از قدرت وجود دارد که سد راه این سخن و این دانش می‌شود، که منع و باطل‌اش می‌کند.» («روشنفکران و قدرت»، ترجمه‌شده در «سرگشتگی نشانه‌ها»، گزینش و ویرایش مانی حقیقی) این همان سیاست جدید فوکویی است که در امضای بیانیه‌ها، راهپیمایی‌ها و مواجهه با پلیس آشکار می‌شود. این همان دوره‌ای است که موجب می‌شود هنوز ارتباط مفاهیمی چون «دانش» و «قدرت» یا «گفتمان» (گفتار) و «عمل» (پراتیک) در فلسفه فوکو محل بحث باشد.
فوکو در فرانسه یک مارکسیست چون آلتوسر به شمار نمی‌رفت. او خود را پیرو نیچه می‌دانست و اگر گاهی به اردوگاه چپ نزدیک می‌شد به سبب سیاست‌های صلح‌جویانه و رهایی‌بخش آنها بود. جیمز میلر (نویسنده «شور میشل فوکو») در شرح و تحلیل سال‌های بعد از 1968 برخی عادت‌ها و رفتارهای شخصی فوکو را در پس پشت تمامی موضع‌گیری‌ها و فعالیت‌های سیاسی او دخیل می‌داند. البته بخش اعظمی از تحلیل میلر به درک غلط او از «اراده به قدرت» نیچه باز می‌گردد، به ‌گونه‌ای که وقتی فوکو می‌گوید «تمامی آن چیزهایی که در تمدن غرب اراده به قدرت را محدود می‌کند»، میلر نتیجه می‌گیرد حتماً فوکو مشکل شخصی با این محدودیت‌ها داشته، علاوه بر آن از کسب «قدرت» هم بیزار نبوده است. درک نادرست از «اراده به قدرت» (la volonté de pouvoir) نیچه در بسیاری از نویسندگان و حتی چهره‌های دانشگاهی دیده می‌شود. باید توجه داشت «قدرت» در نیچه و فوکو چیزی قابل تملک نیست که در اختیار شخص، نهاد یا طبقه‌ای خاص قرار گیرد. قدرت مناسبات نیروها در یک شبکه را نشان می‌دهد، قدرت بیشتر یک استراتژی است. پس وقتی فوکو می‌گوید تمدن غرب یعنی همان گفتمان پس از عصر روشنگری میل به قدرت را به انقیاد می‌کشد مسأله او همان نظامی از توزیع‌ها، طبقه‌بندی‌ها، استراتژی‌ها و به تعبیر دلوزی اندام‌واره کردن‌هایی است که سوژه را منقاد می‌کند. این تمدن نمودار درجه صفر توحش است، به تعبیری که در آن سوژه به بی‌رحمانه‌ترین شکل‌اش و علارغم تصوری که وجود دارد خرد می‌شود.
فوکو در گفت‌وگویی با نوام چومسکی در 1971 می‌گوید: «پرولتاریا جنگ را بر علیه طبقه حاکم به کار نگرفت، زیرا بر این باور بود که این جنگ منصفانه است. پرولتاریا جنگ را بر علیه طبقه حاکم به راه انداخت زیرا برای اولین بار در تاریخ بود که می‌خواست قدرت را تصاحب کند. زمانی که پرولتاریا قدرت را به دست گرفت بسیار محتمل بود که بتواند آن را بر طبقات بالاتر اعمال کند و شکلی از قدرت خشن، مستبدانه و خونین را نشان دهد. من در حال حاضر اعتراضی به این واقعیت عینی نمی‌بینم.» بنا بر ادعای جیمز میلر (زندگی‌نامه نویس میشل فوکو) فوکو در سال‌های آغازین دهه 1970 وابسته به یک حزب مائوئیستی بود. این حزب در همین سال‌ها خود را از برخی گروه‌های تروریستی آلمانی و ایتالیایی جدا کرد. رهبر این حزب کوچک میشل لوی بود، کسی که گمان می‌کرد بنیادی‌ترین جایگاه را کسب کرده است و می‌تواند در مقام قاضی «دشمنان خلق» را تشخیص دهد. اما فوکو که در آن سال‌ها کرسی استادی کولژ دو فرانس را بر عهده گرفته بود، او را در مناظره‌ای مشهور شکست داد. او در این مناظره در جایی می‌گوید ما باید از عدالت عمومی آغاز کنیم، با رفتارهای عدالت‌آمیزی که از سوی مردم سر می‌زند، و به این پرسش برسیم که جایگاه دادگاه در این میان چیست. او در گفت‌و‌گو با چامسکی به این مسأله اشاره می‌کند که «ما نباید به دنبال نظریات اتوپیایی باشیم. بلکه باید در پی پاسخگویی به این پرسش باشیم که قدرت در جامعه ما چگونه عمل می‌کند. وظیفه ما مواجهه با قدرت است، نه ایجاد عدالت. عدالت صرفا به معنی شکل‌دهی دوباره قدرت است.» نباید دوباره از یاد ببریم که مفهوم قدرت در فوکو هرگز چیزی قابل تملک نیست، قدرت نموداری از مناسبات نیروهاست که خشونت، عدالت، ایدئولوژی و امثالهم پیامدها و نمود آن هستند. فوکو تا جایی با مائوئیست‌ها همراه بود که پرولتاریا را به معنی وسیع کلمه می‌فهمیدند. GIP (گروه مائوئیستی مذکور) زندانیان را به مثابه نوعی پرولتاریای ساختگی می‌پنداشت و از انقلاب فرهنگی و جنگ داخلی دائم دفاع می‌کرد. البته فوکو هیچ‌گاه این اهداف را تأیید نکرد، اما مشهور است که بزهکاری را شکلی از تمرد سیاسی به حساب می‌آورد و از آن دفاع می‌کرد.
کتاب میلر («شور میشل فوکو») تلاش دارد این ادعا را بر خواننده القا کند که فوکو آمیزه‌ای از تفکرات نیچه‌ای، عقده‌های روحی و مسائل سیاسی پیرامون اوست. او «مراقبت و تنبیه» را نمونه‌ای اعلا در اثبات خشونت و مازوخیسم فوکو می‌داند. این کتاب در همکاری با یک گروه اصلاح‌گر زندان نوشته شد و مخلص ادعای آن – به زعم لی‌لا – این است که نظام مراقبت اجتماعی مدرن بسیار توطئه‌آمیزتر شده است زیرا به شکلی نامرئی و غیرخشونت‌آمیز اعمال می‌شود. این ادعا را می‌توان نوعی «مدارای سرکوب‌گرایانه» به حساب آورد، هر چند فوکو فرضیه سرکوب را بارها رد کرده بود. لی‌لا می‌گوید اولین صفحات کتاب مملو از صحنه‌های خشن تعذیب دامی‌ین، زندانی نگون‌بخت است که در تقابل با فضای آرامی است که فوکو در آن به کار مشغول است. او در این کتاب می‌گوید شیوه‌های مراقبت اجتماعی تا قرن هجدهم معتدل نشده بود، اما پس از آن به شیوه‌ای دسیسه‌آمیز توسط نهادهایی چون بیمارستان، مدرسه، تیمارستان، زندان و امثالهم به همان بی‌رحمی ادامه یافت. این شیوه‌های جدید مراقبت و تنبیه به نحوی بسیار بی‌رحمانه‌تر و بدتر نه توسط گروهی خاص بر علیه گروه دیگر بلکه در روح انسان‌ها تعبیه شد و مهر خود را بدن‌ها به جای گذارد. قدرتی که همه‌جا هست از خلال بدن‌ها می‌گذرد و زندان به شیوه‌ای نوین در انقیاد سوژه دست به کار می‌شود. و آن‌گونه که دلوز می‌گوید ویژگی قدرت در فوکو عبارت‌اند از درون‌ماندگاری حوزه‌اش بدون وحدتی متعالی، پیوستگی خط‌ ‌اش بدون مرکزیت‌دهی فراگیر، و ارتباط قطعه‌هایش بدون تمامیت‌بخشی متمایز: فضایی متسلسل. «مراقبت و تنبیه» در امریکا بسیار مورد توجه قرار گرفت و این به سبب ویژگی‌های خاص این کشور است.
در میان آثار فوکو هیچ‌یک به اندازه «مراقبت و تتبیه» در آمریکا خوانده نشد، مساله‌ای که در مورد آثار دلوز هم می‌توان دید. اصولاً آثاری در دنیای انگلیسی‌زبان مورد توجه قرار می‌گیرند که به مسائل انضمامی از جمله جامعه، سیاست، اقتصاد، سینما، ادبیات و از این دست پرداخته باشند. آثاری چون «کلمه‌ها و چیزها» و «دیرینه‌شناسی دانش» آثاری نبودند که به مذاق دنیای آنگلاساکسون خوشایند باشد. علاوه بر این اغلب تفاسیر و پژوهش‌هایی که در میان انگلیسی‌زبانان درباره آرای فوکو صورت گرفت بیشتر در حوزه نظریه سیاسی، حقوق، مطالعات زنان و ادبیات تطبیقی است. فلسفه میشل فوکو با معرفت‌شناسی فلسفی حاکم بر این جوامع سازگار نیست.
یکی از تصورات رایجی که درباره‌ »مراقبت و تنبیه» و به طور کلی فوکو می‌شود این است که «مراقبت و تنبیه» اثری است درباره زندان و فوکو نیز فیلسوفی است که به حبس و زندان می‌پردازد. لی‌لا در جایی به کتاب سولژنتسین، «مجمع‌الجزایر گولاگ» (Gulag Archipelago)، اشاره می‌کند، اثری درباره زندان‌ و کارکردهای آن در دوران مدرن که در حد و اندازه‌های «مراقبت و تنبیه» اثری تأثیرگذار و ارزشمند است. این نگاه به فوکو و پروژه‌اش نشان از بدفهمی کار او دارد و این باور غلط را آشکار می‌کند که فوکو در چارچوب گفتمان حقوقی و نقد اصلاح‌گرایانه زندان (در معنای تعمیم یافته‌اش) و زدودن مصائب‌اش دست به افشاگری زده است. نباید چنین پنداشت که کلاس‌های درس در فرانسه نشانی از تباهی و انقیاد در خود دارند، آن‌گونه که در قطعه «دیوار» پینک‌فلوید به مدارس انگلستان اشاره می‌شود، و فوکو تلاش می‌کند به کیفیت بد و کارکرد «نامطلوب» آنها بپردازد. «مراقبت و تنبیه» اثری است درباره «قدرت»، درباره ترسیم نمودار قدرت در فرانسه به مثابه نمونه‌ای از جوامع انظباطی مدرن. «مراقبت و تنبیه» اقتصاد سیاسی بدن را «بیرون» از گفتمان حقوقی کلاسیک، یعنی علوم سیاسی و حقوق مدنی، مورد بررسی قرار می‌دهد، آن‌گونه که مارکس به اقتصاد سیاسی سرمایه خارج از اقتصاد سیاسی کلاسیک آدام اسمیت می‌پردازد. اگر مارکس «شاعر اشیاء» است، فوکو «شاعر بدن‌ها» است.
نویسنده «شور میشل فوکو»، جیمز میلر، در کتاب‌اش با اشاره به زندگی خصوصی فوکو از آغاز و دغدغه و تجربه‌های نامتعارف‌اش در طول حیات تلاش دارد تمامی آرای فوکو را به آن تقلیل دهد. این شیوه کار اگر پژوهشی متفاوت در آرای این فیلسوف فرانسوی و به طور کلی این نحوه نگرش جستاری بدیع در نظام‌های فکری فیلسوفان است، اما در شناخت آرای یک فیلسوف چه کمکی به ما می‌کند؟ این که ما نظریه اخلاقی کانت را به پیوریتنیسم پروتستان او حوالت دهیم و تمامی نظام فلسفی او را در نقد دوم از این منظر نقد کنیم، چه سودی در فهم و نقد دقیق اخلاق کانت دارد؟ همان‌گونه که لی‌لا در آغاز به این گفتار نیچه اشاره کرد که « رفته‌رفته بر من روشن شده است که هر فلسفه بزرگ تاکنون چه بوده است: چیزی نبوده است جز اعترافات شخصی مولف‌اش و نوعی خاطره‌نویسی ناخواسته و نادانسته؛ هم‌چنین غایت‌های اخلاقی (یا غیر اخلاقی) در هر فلسفه تشکیل دهنده آن هسته حیاتی است که تمامی این گیاه از درون آن می‌روید» آیا الزامی دوباره هست که با تأکیدی انحصارگونه فوکو را از «تاریخ جنون» تا «دغدعه خود: تاریخ جنسیت 3» در چارچوب تنگ زندگی شخصی او بفهمیم؟ فلسفه هر فیلسوفی نشانی از «او» دارد و این سرآغاز هر پژوهشی درباره فلسفه اوست. نباید در حصار این «روش‌شناسی» محدود و گمراه‌کننده باقی ماند. بازخوانی فلسفه فوکو و نقد سنجیده آن جز با موضع گیری درباره نقد جدی او به روشنگری پس از قرن هفدهم ممکن نیست.
فوکو کسی نیست که نسبت به او بی‌طرف باشیم. او هم‌چون یک منطق‌دان یا پژوهش‌گر دانشگاهی نیست که نقد ویران‌گر او به عقل روشنگری هم‌چون نظریه‌ای ابطال‌پذیر تلقی شود، و این به سبب صرفا تئوریک‌نبودن کار اوست. فوکو «عقل» (raison) را به پرسش می‌گیرد و البته در مرحله نقد نمی‌ماند و déraison را هم‌چون یک دمیورژ افلاطونی در مقام یک «صانع» بر جای آن می‌نهد. فوکو انسان، انسان برساخته، انسان مدرن را به چالش می‌کشد. وقتی دلوز در تفسیر «مراقبت و تنبیه» می‌نویسد «الگویی از حقیقت وجود ندارد که عملا بیان‌گر قدرتِ در حال اعمال‌شدن نباشد یا متضمن آن نباشد. هر دانشی از یک امر رؤیت‌پذیر به یک امر گزاره‌پذیر حرکت می‌کند و برعکس» به رابطه «قدرت» و «دانش» اشاره دارد، رابطه‌ای که در بطن دانش معطوف به حقیقت نهفته است. دیگر مسأله بر سر ایستایی عقل در «پدیده‌شناسی» نیست، آن‌گونه که از افلاطون تاکنون شاهد آنیم. امر رؤیت‌پذیر افلاطونی دیگر امری متعالی نیست که در تناظر خود با امر گزاره‌پذیر متضمن اصل «بهره‌مندی» باشد، بلکه برعکس، «فقط نسبت نیروهایی وجود دارد که به گونه‌ای تراگذرنده عمل می‌کند، و شرط کنش خاص خود و فعلیت‌یافتن خاص خود را در دوگانگی شکل‌ها می‌یابد.» (ژیل دلوز، «فوکو»، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده) «وانموده»ای که دلوز در «افلاطون و وانموده» به آن اشاره می‌کند مطابق همان منطقی عمل می‌کند که «گزاره» (enoncé) در «دیرینه‌شناسی دانشِ». از این رو فوکو را باید به منزله ناقد عقلی پنداشت که از افلاطون به این سو تا عصر روشنگری «مرجعیت» (autorité) خود را حفظ کرده است. فوکو وقتی از «مرگ انسان» سخن می‌گوید نه تنها به فراسوی ساخت‌گرایی و هرمنوتیک بلکه به فراسوی کلمه‌ها و چیزها می‌رود.
منبع: Mark Lilla, The Reckless Mind. New York, 2001