۲۰ سپتامبر ۲۰۰۸

هنر ناب، هنر اخلاق‌گرا

رابرت اینگرسل
ترجمه‌ی مهسا میرحسینی و محمد ایزدی



درآمد رابرت گرین اینگرسل (Robert Green Ingersoll)، خطیب و سیاستمدار آمریکایی، در 1833 در درسدن نیویورک به دنیا آمد و در 1899 درگذشت. او بیشتر به سبب خطابه‌های جذاب و غنی‌اش مشهور است. حوزه‌ی علاقه‌ی او بسیار وسیع بود به‌طوری که درباره‌ی وسعت مطالعات او برخی دچار اغراق شده‌اند. اغلب نوشته‌های اینگرسل در روزنامه‌ها و مجلات آن دوره چاپ ‌شده اند. او یکی از مهم‌ترین روشنفکران دوره‌ی جنگ‌‌های داخلی آمریکا در آن کشور محسوب می‌شد. گزیده‌ی آثار او که بالغ بر 12 جلد می‌شوند چندی پیش توسط تیم پیج، منتقد مشهور موسیقی، در سال 2005 در آمریکا منتشر شد. مقاله‌ی حاضر با رد تعهد اخلاقی هنر آشکارا به اخلاق پروتستانی حمله می‌کند و آن را دون شأن هنر می‌پندارد. موضع اینگرسل متأثر از سنت فلسفی اخلاقی انگلستان است و از این منظر است که به هنر اخلاق‌گرا انتقاد وارد می‌کند. مقصود او رد هرگونه اخلاق یا فضیلت اخلاقی نیست، بلکه روی سخن او با کسانی است که می‌گویند: «خیر آن چیزی است که قانون بگوید». نقد او بیشتر متوجه قانون اخلاقی است، قانونی که پروتستانیسم آن را رواج می‌دهد. لحن شاعرانه و موجز بودن متن به معنای نداشتن موضع فلسفی در حوزه‌ی زیبایی‌شناسی و اخلاق نیست. هدف اینگرسل دفاع از هنر ناب است.

هنر والاترين شكل بيان است و اصولاً برای بیان هم وجود دارد. اندیشه‌ها از خلال هنر پديدار مي‌شوند. ميل، آرزو، غريزه‌ی نهفته‌ و خلاق، سرچشمه‌ی ذهن و احساس که حالت، طرح و رنگ از آن نشأت می‌گیرند همگی در پس پشت شکل‌ها قرار دارند.
به طور قطع چيزی تحت عنوان زیبایی مطلق یا اخلاق مطلق وجود ندارد. ما اكنون آشكارا دریافته ایم كه زیبایی و کردار با هم در ارتباط اند. ما از این نظریه‌ی محدود گذشته‌ایم که اندیشه در ورای جوهر است، و به همین شکل، این مهمل‌گویی افلاطونی را که ایده‌ها [مُثل] پیش از سوژه‌های تفکر وجود داشته اند دیگر نمی‌پذیریم. دست‌کم چیزی كه انسان تاكنون دریافته است، نشان می‌دهد افكار و عقایدش به‌واسطه‌ی محیط پیرامون او و كنش و برهم‌کنش چیزها بر روی ذهن او شكل می گیرند. او دریافته است كه چیزها [اشیاء] بر افكار مقدم اند. چیزی كه ما از چیزها می‌دانیم ناشی از اثر آنها بر ذهن ما است. امر مطلق در ورای ذهن انسانی است. شناخت ما به روابط میان كلیت چیزها، چیزی که آن را جهان می‌نامیم، و تأثیر آنها بر ما، محدود است.
رفتارها بر طبق تجربه و قراردادهای عقلی، درست یا نادرست فرض می‌شوند. چیزها به خاطر ارتباطی كه بعضی از فرم‌ها و رنگ‌ها و بعضی از شیوه‌های بیان با ما دارند زیبا هستند. حقیقت شادی، برآوردن حس‌ها، شوق اكتشافات ذهنی، و هیجان و شگفتی موجود در ارزیابی در ساختار امر زیبا نهفته است. آنجه را كه ما امر زیبا می‌نامیم، از میان آمیزه‌ی ایده‌ها، خاطرات، تجربه‌ها، از میان اشاراتی از لذت‌های گذشته و نیز ادراکی که امر ایدئال را پیشگویی می‌کنند وارد زندگی شده اند و می‌شوند.
هنر، تخیل را پرورش می‌دهد و آن را فروزان می‌كند. هنر وجدان را تشحیذ می‌کند و آن را برمی‌انگیزد. به كمك تخیل است كه ما خود را به جای دیگری می‌گذاریم. وقتی كه بساط ویگ‌ها جمع می‌شود[1] ارباب خود را جای برده قرار نمی دهد؛ حاكم در زندان همراه با اسیرش حبس نمی شود. جلاد شعله‌هایی را كه قربانی را در‌بر می‌گیرد حس نمی‌كند. انسانی که دارای تحیلی قوی است آن‌چه را كه می‌تواند به محتاج ببخشد به خود عطا می‌کند. آنهایی كه در لحظه‌ی ارتكاب عمل نادرست خشمگین اند، در یک آن احساس می‌كنند كه در جایگاه قربانی اند؛ و وقتی كه به مهاجم حمله می‌كنند، بر این گمان اند كه در حال دفاع از خودشان هستند. عشق و ترحم زائیده‌ی تخیل اند.
پدران ما موعظه‌های منظوم خشك و رسمی میلتون، یانگ و پولُك[2] را با علاقه و شور فراوانی می‌خواندند. آن شاعران الهی‌دان به این منظور می‌نوشتند كه خوانندگان خود را متقاعد كنند ذهن انسان بیمار و پر از ضعف و ناتوانی است، و آن مرهم‌های شاعرانه آمادگی آن را دارند كه سرشت اخلاقی نژاد انسان را شفا بخشند. نزد یك هنرمند، و یک نابغه‌ی اصیل، هیچ چیز تحقیرآمیزتر از «نگاه شفابخش» نیست.
این اشعار به این نیت نوشته می‌شدند تا ثابت كنند كه تمرین تقوا و پرهیزكاری نوعی سرمایه‌گذاری برای جهان دیگر است، و هر كه از اندرزهای این اشعار محزون و جدی پیروی كند، هرچند كه شاید در این جهان بسیار ناكام باشد، در آینده به طور حتم پاداش در انتظارش خواهد بود. این نویسندگان بر این گمان بودند كه میان شعر و دین، اثر منظوم و فضیلت، رابطه‌‌ای وجود دارد؛ و نیز فکر می‌کردند كه وظیفه‌‌ی آنها آگاه ساختن مردم از دام‌ها و تله‌های التذاذ است. آنها با مقصودی مشخص می‌نوشتند. آنها پایان اخلاقی محدودی مدنظر داشتند. آنها طرح و نقشه‌ی پیشینی داشتند. آنها مبلغانی مذهبی بودند، و هدف‌شان نشان دادن شرارت مردم جهان و شایستگی خودشان بود. آنها نمی‌توانستند انسانی را تصور كنند كه آن‌اندازه خوشحال است كه همه چیز در طبیعت در احساس او شریك است؛ این‌که تمام پرندگان برای او آواز می‌خوانند، و انگیزه‌ی آوازشان شادی اوست؛ این‌كه همه چیز با ضرباهنگ شاد‌ی‌آور قلب او به جنبش و درخشندگی در آمده است. آنها نمی توانستند این احساس را درك كنند. آنها نمی‌توانستند بفهمند این شادی دستان هنرمند را به حرکت درمی‌آورد، و او را به جست‌وجو شیوه‌ی بیان در فرم و رنگ وا می‌دارد. آنها به اشعار، تصاویر و پیکره‌ها به مثابه‌ی آثاری زائیده‌ی ذهن نمی‌نگریستند، زائیده و مخلوق دریا، آسمان، گل و ستاره ، و عشق و نور. آنها با شادی نمی‌زیستند. آنها در برابر تكالیف و مأموریت همیشگی‌شان، احساس مسؤولیت می‌كردند. آنها تعلیم دادن، موعظه كردن، برشمردن اشتباهات دیگران، و مبالغه در آن و البته توصیف فضائل خود را دوست داشتند. هنر پس از آن به فروشنده‌ای دوره‌گرد، مبلغی دربه‌در بدل شد كه بالاترین هدف‌اش سركوب لذائذ شیطانی بود.
شادکامی به زعم این شاعران با تقوا و فضیلت سازگار نبود. احساس بی‌کران تعهد همواره باید حضور ‌داشته باشد. آنها خود را در موضع برتری قرار می‌دادند. خواننده را تقبیح كرده، او را بدنام می‌كردند. از پریشانی و هراس خواننده در آن هنگام كه متهم به شرارت و فساد می‌شد ، لذت می بردند. آنها دوست داشتند كه رنج چیزهای ازدست رفته، پوچی زندگی انسان ، حقارت بشر و زیبایی جهان ناشناخته را به تصویر بکشند. آنها قلب و احساس را می‌شناختند، اما بسیار كم. نمی‌دانستند كه بدون شور و احساس فضیلتی هم در میان نخواهد بود و این انسان‌های پرشورند كه تقواپیشگان راستین اند.
هنر به‌طور بی‌واسطه با اخلاق یا بی‌اخلاقی سر و کار ندارد. هنر، خود، تنها دلیل خود است؛ هنر برای خودش وجود دارد.
هنرمندی كه همه‌ی کوشش‌اش، تأكید بر درس دادن است، به یك موعظه‌کننده بدل می‌شود؛ و هنرمندی كه تلاش دارد با کنایه و با بازسازی بی‌اخلاقی آن را نشان دهد یک جرثومه نام می‌گیرد.
اخلاق هماهنگی میان رفتار و محیط پیرامون است. اخلاق آهنگ رفتار است. یك پیكره‌ی شگفت‌انگیز، نوای تناسب است. یك تصویر فوق‌العاده، آهنگی از فرم و رنگ است. یك مجسمه‌ی زیبا برای لذت خلق شده است نه برای نشان دادن رنج و درد. یك نقاشی باشكوه، سهل‌تر و بزرگ‌تر از آن است كه به نظر می‌آید و نشانی از هیچ‌گونه رنج و درماندگی ندارد. به این ترتیب، به نظر می‌رسد كه یك زندگی عالی و باشكوه بی‌رنج است، و در آن تصوری از اجبار، وظیفه و مسئولیت دیده نمی‌شود. ایده‌ی تکلیف به نوعی جان‌کندن و کار شاق بدل می‌شود، ایده‌ای که در انسان کامل همان لذت غائی باید باشد.
هنرمندی كه تنها برای اجرای امر اخلاقی كار می‌كند، به یك كارگر بدل می‌شود. آزادی قریحه در او از بین رفته است، و به یک شهروند عادی تبدیل شده است. همان‌گونه كه بدن به‌طور ناخودآگاه با ریتم یك قطعه موسیقی به حرکت درمی‌آید ، روح هنرمند راستین نیز باید با نوای تناسب به جنبش درآید. هیچ‌كس نمی‌تواند تصور كند كه مردان بزرگی كه پیكره‌های عهد باستان را تراشیدند، هدف‌شان این بوده است كه به جوانان یونانی تعلیم دهند مطیع و فرمانبردار والدین‌شان باشند. ما نمی توانیم بر این باور باشیم كه میكل‌آنژ، اثر عجیب و غریب و تا حدی مبتذل «روز جزا» ["Day of Judgement"] را برای اصلاح دزدان ایتالیایی کشید. موضوع آن اثر مطمئنأ توسط كارفرمایش انتخاب شده است. رویکرد به بهبود رفتار یکی از مسائل هنر بوده است، بی‌آن‌كه كوچك‌ترین اشاره‌ای به تأثیر اخلاقی شود، حتی بر روی کشیشان. ما به یقین می‌توانیم بگوییم كارو[3] هنگامی‌كه آن مناظر شاعرانه، كلبه‌های روستایی، سپیدارهای غمگین، آن درخت‌های مو بی‌برگ بالارفته بر دیوار نیل‌گون و آسمانی، بركه‌های آرام و خاموش، آن گله گاوهای سرخوش، آن دشت‌هایی را كه لكه‌های نور بر آنها افتاده است، گویی كه در برابر آسمان تعظیم كرده اند و به لطافت و گشودگی آغوش مادران اند می‌کشیده است، حتی یك بار هم در باره‌ی ده فرمان خداوند فكر نكرده است. تفاوتی كه میان هنر اخلاق‌گرا و اثر یك هنرمند خلاق است، همان تفاوتی است كه میان فضیلت و ریا وجود دارد.
هدف بسیاری از اصلاح‌گرایان نابودی شورها و محو میل‌ها است؛ و اگر این امر محقق شود زندگی به یک بار سنگین بدل می‌شود، امری که با یک میل صورت می‌گیرد، میل به انقراض و انهدام. هنر در والاترین اشکال‌اش شور و احساس را پر و بال می‌دهد و به زندگی آهنگ، رنگ و رغبت می‌بخشد. همین‌که احساس پر و بال می‌گیرد، پالوده نیز می‌شود. احساس افق می‌گشاید. التزامات ساده‌ی زندگی محبس و زندان بنا می‌کنند. دیوارها به تأثیر از هنر پراکنده می‌شود، سقف‌ها بالا می‌روند و یک معبد ساخته می‌شود.
هنر یک موعظه نیست، و هنرمند نیز یک موعظه‌کننده. هنر به‌واسطه‌ی باواسطگی‌اش تحقق می‌یابد. امر زیبا پالوده می‌کند. امر مطلق در هنر مسیر امر مطلق را تعیین می‌کند. هارمونی و هماهنگی در موسیقی می‌آموزد، بدون آن‌که نیتی از پیش داشته باشد، درس تناسب زندگی را تعلیم می‌دهد. پرنده در آواز خود نیتی اخلاقی ندارد، و با این وجود تأثیر آوازش انسانی است. امر زیبا در طبیعت از طریق ستایش و هم‌دلی عمل می‌کند. امر زیبای طبیعت نه نهیب می‌زند و نه تحقیر می‌کند. طبیعت زیبا بدون توجه به شما زیبا است. گل‌های رز اگر در سرخ‌بودن و عطرآگینی‌شان این پندها را داشته باشند که خرس‌ها پسرهای بد را می‌خورند یا صداقت بهترین رفتار است، تحمل‌ناشدنی خواهند شد.
هنر فضایی می‌آفریند كه در آن فضایل، ملایمت‌ها، سازگاری‌ها، و فضیلت‌ها بدون آن‌که خود بداند پرورده می‌شوند. باران به دانه پند نمی‌دهد. نور برای گل‌ها و درختان قانون تعیین نمی‌كند.
قلب انسان با وضع اندوه‌بار امر کامل تلطیف می‌شود.
هنر خلق می‌كند، می‌آمیزد و آشكار می‌سازد. هنر بالاترین مظهر اندیشه، احساس، عشق و شهود است. هنر عالی‌ترین نحوه‌ی بیان تاریخ و پیش‌گویی است. هنر این امكان را به ما می‌دهد كه روح بی‌نقاب را بنگریم، عمق احساس را درك كنیم و به عظمت و ژرفای عشق پی‌ببریم.
جهان بیرون در مقایسه با آن‌چه كه در ذهن انسان است ما را به شگفت نمی‌آورد. اثری كه كوه‌ها، دریاها و ستارگان بر ما دارند به شگفتی و عظمت موسیقی واگنر نیست. کهکشان‌ها کوچک به نظر می‌آیند وقتی ما در حال خواندن «هملت»، «شاه لیر» و «ترایلوس و کرسیدا»[4] هستیم. ستارگان و دریاها در حضور شجاعتی كه مرگ و رنج را هیچ می‌انگارد چه هستند؟ آنها در برابر عواطف انسانی چه هستند؟ سنگ الماس در برابر یك پیكره‌ی تراشیده شده چه می‌تواند باشد؟
از آنجایی‌كه هنر تعلیم می‌دهد، پرورش می‌دهد، نیرو می‌بخشد و ممتاز می‌سازد، تمدن برپا می‌کند. هنر با امر زیبا، امر حسی و امر ایدئال در ارتباط است. هنر زاییده‌ی دل است. هنر باید با انسان در ارتباط باشد تا عظمت یابد. هنر باید با تجربه، امید، ترس و تمامی توانایی‌های بشر مراوده داشته باشد. كسی دوست ندارد یك قصر را به تصویر کشد، زیرا چیزی كه قلب انسان را تحت تأثیر قرار دهد در آن وجود ندارد. قصر از تعهد، زندان و قراردادها سخن می‌گوید. قصر یادآور مسئولیت است و از هراس، درماندگی و خستگی می‌گوید. تصویر یك كلبه‌ی روستایی كه درختان مو از آن بالا رفته اند، خانه‌ای كاه‌گلی همراه با زندگانی ساده‌‌ی جاری در آن، سایه و درخشش آفتاب‌اش، درختهایش كه از سنگینی میوه‌هایشان خم شده اند، گل‌های ختمی، كودكان شادمان و وزوز زنبورها، یك شعر است، لبخندی است در این بیابان جهان.
شخص حساب‌گر شاعر نیست؛ او بسیار دقیق است. هنرمند خلاق روح‌اش رها است، شادمان و بدون مسئولیت است. او در پیچ و خم امواج حركت می كند، او توجهی به رفتار و نتیجه‌ی كار ندارد. برای لحظه‌ای، رشته‌ی علت و معلول از هم می‌گسلد و روح رها می‌شود. او هیچ توجیهی حتی برای خودش ندارد. محدودیت‌ها فراموش شده اند؛ طبیعت گویی پیرو اراده می‌شود. تنها ایدئال و كمال مطلوب باقی می‌ماند. جهان همانند یک قطعه‌ی موسیقی است.
هر ذهنی یك گالری هنری و هر روحی یك هنرمند است. مجسمه‌ها و تصاویری كه اكنون دیوارها و گالری‌های جهان را آراسته اند، همانند آن شاهکارهایی که بر صفحات ادبیات جهان خودنمایی می‌کنند، از درون همین گالری‌های خصوصی ذهن بر آمده اند.
روح، یا همان هنرمند، تصاویری را كه در ذهن‌اش هستند با تصاویری كه در گالری‌های دیگران به نمایش درآمده است مقایسه می‌كند. او در هر یك، آن‌چه را كه به كمال نزدیك‌تر است برمی‌گزیند. هنرمند قطعاتی را كه درست و بی‌نقص می‌پندارد، بر‌گرفته، در كنار هم می‌گذارد و تصاویر و پیكره‌های جدید را خلق می‌کند. و به این ترتیب، ایدئال خود را می‌آفریند.
بیان امیال، آرزوها، خواسته‌ها، پیشگویی‌ها و احساسات به واسطه‌ی فرم و رنگ ؛ نمایاندن عشق، امید، شجاعت و پیروزی؛ تصویر كردن رویاها و خاطرات با كلمات؛ وصف پاكی سپیده‌دم، شكوه نیم‌روز، لطافت شامگاه، رمز و راز شب‌هنگام با آوا[ی موسیقی] ؛ اعطای وجهی خیالین به آن‌چه می‌بینیم و لمس می‌کنیم، معنا بخشیدن به امور عادی و پیش پاافتاده‌ی دنیا با گوهرهای ذهن: این است هنر.

[1] به نظر می‌رسد اینگرسل مخالف جمهوری‌خواهان وقت بوده است. ویگ‌ها (Whigs) به اعضای حزب مترقی مخالف حزب Troy که از قدرت پارلمان در مقابل سلطنت انگلستان حمایت می‌کردند گفته می‌شد. این حزب در قرن نوزدهم به حزب لیبرال تبدیل شد. جمهوری‌خواهان امروزی بازماندگان این حزب سیاسی در آمریکا هستند. م.
[2] رابرت پولک، شاعر اسکاتلندی (1798- 1827م) م.
[3] ژان باپتیست کارو، نقاش رئالیست فرانسوی (1796-1875م) م.
[4] همگی آثار شکسپیر هستند. م.




ماهنامه‌ی آینه خیال (فرهنگستان هنر)، شماره 8، تیر 1387