آنری برگسون
گزینشِ ژیل دولوز
ترجمهی محمد ایزدی
.
1. دیرند بهمثابه تجربهای روانشناختی
وجودی که بیش از هرچیز به آن یقین داریم و آن را بهتر از هرچیزی میشناسیم، بدون هیچ تردیدی، خودمان هستیم، زیرا هر برداشت یا تصوری که از ابژههای دیگر داریم، شاید بیرونی و سطحی درنظر گرفته میشوند، اما ادراکمان از خود درونی و ژرف است. در این صورت، توجهمان به چه چیز جلب میشود؟ در این نمونهی خاص، معنای دقیق عبارت «وجود داشتن» [« exister »] چیست؟ حال بهاختصار نتایج جستار پیشین را بهیاد آوریم.
من قبل از هرچیز، متوجه میشوم که من از یک حالت به حالت دیگر گذر میکنم. احساس گرمی یا سردی میکنم، کاری انجام میدهم یا هیچ کاری نمیکنم، به آنچه اطراف من است مینگرم یا به چیزی دیگر میاندیشم. حالات حسی [sensations]، احساسات، ارادهها، تصورات [représentations]، اینها تغییراتی هستند که وجود من، میان آنها مشترک است و وجود من نیز، یک به یک آنها را رنگ میزند. لذا من بدون وقفه تغییر میکنم. اما این بهمعنای کفایت امر نیست. تغییر، بنیادیتر و رادیکالتر از آن چیزی است که در ابتدا مایل ایم فرض کنیم.
بهراستی من دربارهی هر یک از حالاتام صحبت میکنم، توگویی، هر یک از آنها یک قطعه[ی کامل] اند. من بهسادگی میگویم من تغییر میکنم، اما بهنظر من، تغییر در فاصلهی میان یک حالت و حالت بعدی قرار دارد: من تمایل دارم فکر کنم تغییر از هر حالت، اگر [تغییر و حالت] بهطور جداگانه تصور شوند، در طی کل زمانی که رخ میدهد، ثابت باقی میماند. با وجود این، اگر کمی بیشتر توجه کنم، بر من آشکار میشود که هیچ عاطفه، تصور، و ارادهای که در هر لحظه دستخوش تغییر نشود، وجود ندارد؛ اگر یک حالت نفسانی از تغییر کردن باز ایستد، دیرندِ آن نیز از جریان بازخواهد ایستاد. حال پایدارترین حالت درونی را درنظر بگیریم، یعنی ادراک بصری یک ابژهی بیرونی و بیحرکت. ابژه شاید در همان وضعیت باقی بماند، من شاید آن را از یک وجه ثابت بنگرم، از یک زاویه، در یک نور ثابت؛ به هر ترتیب، تصویری [vision] که من اکنون از آن دارم با تصویری که چند لحظه پیش داشتم متفاوت است، ولو اینکه فقط به این دلیل باشد که یکی از دیگری اندکی قدیمیتر است. حافظهی من آنجا حضور دارد، حافظهای که چیزی را از گذشته به اکنون هُل میدهد. حالت نفسانی من، همینطور که پیش میرود، آکنده از دیرندی میشود که حالت نفسانی جمعآوری میکند: میتوان گفت حالت نفسانیام مانند یک گوی برفی، بزرگ میشود. این امر در مواردی که حالات [نفسانی] بسیار درونیتر اند، بیشتر صدق میکند، حالاتی چون حالات حسی، احساسات، امیال، و غیره که مثل یک ادراک سادهی بصری، تطابقی با یک ابژهی بیرونی و نامتغیر ندارند. لیکن مقتضی است به این تغییر گسیخته را درنظر نگیریم، و تنها وقتی به آن توجه کنیم که برای تأثیر گذاردن یک وضع جدید بر بدن، یک جهت جدید بر توجه یا التفات، به اندازهی کافی شدید باشد. دقیقاً در این لحظه، درمییابیم که حالتمان تغییر کرده است. حقیقت این است که ما بدون توقف تغییر میکنیم، و حالت، خود، چیزی جز تغییر نیست.
این بدان معنا است که بگوییم تفاوتی ذاتی میان گذار از یک حالت به حالت دیگر و اصرار کردن بر یک حالت وجود ندارد. اگر حالتی که «ثایت میماند»، بیشتر از آن چیزی که فکر میکنیم تغییر کرده باشد، و اگر بالعکس، گذار از یک حالت به حالت دیگر، بیشتر از آنچه تصور میکنیم، شبیه به همان حالت نخستینی باشد که بهطول انجامیده است؛ این انتقال یا گذار مستمر [continue] است. اما درست چون چشمان خود را به تغییرات پایانناپذیر هر حالت روانشناختی بسته ایم، مجبوریم، وقتی تغییر آن اندازه قابل توجه شده باشد که خود را بر توجه ما تحمیل کند، طوری سخن بگوییم، گویی، یک حالت جدید درکنار حالت پیشین قرار گرفته است. با این حالت جدید، فرض میکنم که این حالت، بهنوبهی خود، هیچوقت تغییر نمیکند، و این امر بهنحو بیپایانی ادامه مییابد. به این ترتیب، ناپیوستگی و عدم تداوم زندگی روانشناختی به این دلیل آشکار و هویدا است که توجه ما، بهواسطهی مجموعهای از اعمال ناپیوستهمان، روی آن متمرکز شده است: جایی که تنها یک شیب ملایم موجود است، ما در پیِ خط گسستهی اعمال التفاتیمان، فکر میکنیم پلههای یک راهپله را مینگریم. این حقیقت دارد که زندگی روانشناختی ما مملو از امور پیشبینیناپذیر اند. هزاران واقعه روی میدهد، وقایعی که بهنظر میرسند بر وقایع پیشینشان سایه انداخته، از اتصال با وقایع متعاقبشان دست نکشیده اند. اما عدم استمرار نمودهای [apparitions] آنها دربرابر پیوستگی یا استمرار پسزمینهای [fond] که نمودها بر آن ترسیم میشوند، مقاومت میکنند؛ آنها، درضمن، دربرابر آنچه موجب برخی وقفهها میشود، ایستادگی میکنند، وقفههایی که خود، موجب جداسازی این وقایع ازهم میگردند: این وقایع [همانند] ضربات دُهُلی هستند که گهگاه در سمفونی منفجر میشوند. توجه یا التفات ما بر آنها متمرکز میشود زیرا آنها بیشتر توجهمان را جلب میکنند، با وجود این، این جریانِ سیالِ کلِ وجودِ روانشناختیِ ما است که آنها را حمل میکند. هر یک از آنها فقط روشنترین نقاط یک حوزهی متحرک اند که هر آنچه را حس میکنیم یا میاندیشیم یا میخواهیم، دربر میگیرد، هر آنچه ما، خلاصه، در یک لحظهی مفروض، آن ایم. این تمام حوزهای است که، در واقعیت، حالات ما را تقویم میکند. پس به این ترتیب، حالاتی که متعین شده اند، نمیتوانند عناصری متمایز ازهم محسوب شوند. آنها یکدیگر را در یک جریان بیپایان تداوم و استمرار میبخشند.
تکامل خلاق، 3-1
2. دیرند و اگو [1]
آنچه ثابت میکند فهم متعارف ما از دیرند ناشی از هجوم تدریجی مکان بهدرون حوزهی آگاهی محض است، این است که، برای محروم کردن اگو از توانایی ادراک یک زمان همگن، کافی است این لایهی سطحیتر حالات روانی را که اگو از آن بهمنزلهی تنظیمکننده استفاده میکند برداریم. رؤیا ما را دقیقاً در این شرایط قرار میدهد؛ زیرا خواب، با کُند کردن فعالیتهای ارگانیکی، بیش از هر چیز، سطح ارتباط میان اگو و چیزهای خارجی را تغییر میدهد. پس ما دیگر دیرند را اندازه نمیگیریم، بلکه آن را احساس میکنیم؛ دیرند از کمیت به کیفیت بازمیگردد؛ دیگر محاسبهی ریاضیاتیِ زمان جاری انجام نمیگیرد؛ اما دیرند جای خود را به غریزهای مبهم میدهد، غریزهای که همانند همهی غرایز، میتواند مرتکب اشتباهات بزرگی شود، اما برخی اوقات با اطمینان فوقالعادهای رفتار کند. حتا در حالت بیداری، تجربهی روزانه ما را وامیدارد بیاموزیم میان دیرند - کیفیت [دیرند بهمثابه کیفیت]، چیزی که آگاهی بهنحو بیواسطه به آن دستپیدا میکند، چیزی که احتمالاً حیوان ادراک میکند، و زمانی که به تعبیری مادی شده است، زمانی که بهواسطهی نوعی تکوینِ در مکان کمّی شده است. من در لحظهای که این خطوط را مینویسم، ساعت نزدیک من زنگ میزند؛ اما گوش بیاعنتای من پس از چند ضربه آن را میشنود؛ پس من [درواقع] به آنها توجه نکرده بودم؛ معالوصف، برای توجه به گذشته [attention rétrospective]، کافی است من چهار ضربهای را که تاکنون زده شده است به آنچه میشنوم بیافزایم. من درحالیکه با خود میاندیشم، اگر از خود دربارهی آنچه گذشته است بپرسم، میبینم که چهار صدای نخست به گوش من رسیده بود و حتا آگاهی مرا متأثر کرده بود، لیکن حالات حسی تولیدشده ازسوی هریک، بهجای آنکه در کنار یکدیگر قرار گیرند، در یکدیگر ذوب شده بودند، بهگونهای که به مجموعه وجهی زیبا بخشیده، نوعی جملهی موسیقیایی ساخته بودند. من بهمنظور محاسبهی تعداد ضربات صدا بهشیوهای گذشتهنگر، کوشیدم این جمله را بهواسطهی اندیشه ام [pensée] بازسازی کنم؛ تخیل [imagination] من یک، سپس دو، سپس سه ضربه زد، و تازمانیکه دقیقاً به عدد چهار نرسیده بود، قوهی حساسه [la sensibilité]، پس از کنکاش، پاسخ داد کل نتیجه یا اثر حاصل، بهلحاظ کیفی، متفاوت است. لذا قوهی حساسه بهشیوهی خود، ولی بهروشی کاملاً متفاوت با عمل افزودن، و بدون دخالت دادن تصویرِ [image] یک همنهش میان عبارات متمایز از هم، توالی چهار ضربه را دریافته بود. خلاصه آنکه، عدد [دفعات] ضربهها درحکم کیف، و نه کم ادراک شده بود؛ پس به این ترتیب، دیرند برای آگاهی بیواسطه حاضر میشود، و این صورت را تا زمانی که جای خود را به یک تصور یا بازنمود نمادین نداده است حفظ میکند، تصوری که از امتداد [étendue] مشتق شده است. – پس به این ترتیب، دو صورت از کثرت [multiplicité]، دو ارزیابی کاملاً متفاوت از دیرند، دو سویه از زندگی آگاهی را تشخیص میدهیم. در زیر این دیرند همگن، که نمادی ممتد از دیرند راستین است، یک [تحلیل] روانشناسی دقیق، دیرندی را مییابد که لحظات ناهمگن آن در یکدیگر نفوذ میکنند؛ در زیر کثرت عددیِ حالات آگاهی، کثرتی کیفی [نهفته است]؛ در زیر اگو با حالات کاملاً متعیناش، اگویی [است] که در آن توالی بهمعنای ذوب شدن [در یکدیگر] و تشکیل [یک کل] ارگانیک است. لیکن ما غالباً خود را به اولی، یعنی به سایهی اگویی که روی مکان همگن انداخته شده است، راضی میکنیم. آگاهیای که بهسبب میل سیریناپذیرش به تمیز دادن [و بازشناختن] در عذاب است، نماد را در جای واقعیت مینهد. پس چون اگو منکسر شده است، و بههمین علت منقسم، برای اقتضائات زندگی اجتماعی بهطور کلی و زبان بهطور خاص، بینهایت آماده است، آگاهیْ این اگو را ترجیح میدهد، و بهتدریج [توان] دیدن اگوی اصلی را از دست میدهد.
جستاری درباب دادههای بیواسطهی آگاهی، 96-94
3. فراسوی روانشناسی: دیرند، کل[2] است
... توالی [succession] یک واقعیت انکارناپذیر است، حتا در جهان مادی. اگرچه براهین ما دربارهی منظومههای منزوی، دال بر تاریخ گذشته، حال و آیندهی آنها است، تاریخی که ممکن است در یک آن، همانند یک بادبان گشوده شود، حقیقت امر این است که این تاریخ خود را در طول پیشرویاش آشکار میکند، چنانکه گویی دیرندی را چون دیرند خودمان اِشغال کرده است. اگر من بخواهم یک لیوان آب و شکر تهیه کنم، بایستی، بههر حال، تازمانی که شکر حل میشود، صبر کنم. این واقعیتِ کماهمیت بهلحاظ پیچیدگیاش بسیار هم مهم است. زیرا زمانی که من باید به انتظار بنشینم، آن زمان ریاضیاتیای نیست که، بهطورِ مشابه، قابلِ اطلاق به کل تاریخ جهان مادی باشد، حتا اگر [فرض کنیم] آن تاریخ آناً در مکان گسترده شده باشد. این زمان با بیصبری و ناشکیبایی من همراه است، یعنی بهعبارتی، با یک بخش مشخص از دیرند خودم، که نمیتوانم هرطور که میخواهم منبسط یا منقبضاش کنم. زمان مذکور دیگر یک چیز اندیشیدهشده [pensé] نیست، بلکه چیزی زیسته [vécu] است؛ دیگر یک نسبت یا رابطه نیست، بلکه یک امر مطلق است. این دیگر چه معنای دیگری میتواند داشته باشد، جز آنکه لیوانِ آب و شکر، و فرایندِ حل شدنِ شکر در آب، بدون شک، انتزاع اند، و کلی که آنها در آن بهواسطهی حواس و پیشرویهای فهم من منقطع شده است، میتواند بهصورتِ یک [جریان] آگاهی باشد؟
قطعاً طرز کاری که علم بهواسطهی آن یک منظومه [système] را منزوی و آن را محصور میکند، به هیچ وجه، ساختگی نیست. اگر این طرز کار، اساسی عینی نداشت، ما نمیتوانستیم توضیح دهیم چرا در برخی موارد مشخص، صریحاً نمایان میشود و در برخی دیگر محال است. ما خواهیم دید که ماده گرایشی به تقویم منظومههایی با قابلیت منزوی کردن دارد، منظومههایی که میتوانند به صورت هندسی مورد بررسی قرار گیرند. ما ماده را از طریق همین گرایش است که تعریف میکنیم. اما این فقط یک گرایش نیست. ماده تا انتها نمیرود، و [فرایند] ایزوله کردن هرگز کامل نمیشود. اگر علم تا انتها میرود و [همه چیز] را کاملاً منزوی میکند، تنها برای سهولت مطالعه[ی موضوعاش] است؛ این را میفهمیم که منظومههای بهاصطلاح منزوی [یا مستقل] در معرض عوامل مؤثر بیرونی باقی میمانند. علم تنها این عوامل مؤثر را با طناب افسار میزند، یا به این دلیل که آنها را ضعیف و قابل چشمپوشی میداند، یا چون میخواهد بعداً به آنها بپردازد. درحقیقت، این عوامل مؤثر رشتههای بسیاری هستند که یک منظومه را به یک منظومهی همهجانبهتر، و به منظومهی سومی که هر دو را دربر میگیرد، متصل میکند، و به همین ترتیب، تا ما به منزویترین و مستقلترین منظومه، منظومهی شمسی بهطور کلی، برسیم. اما در همینجا هم، [فعل] انزوا مطلق نیست. خورشیدمان نور و حرارت را به دورترین سیاره میتاباند. و، ازسوی دیگر، در یک جهتِ ثابت حرکت میکند، و سیارهها و اقمار آنها را به دنبال خود میکشاند. رشتهای که آن را به بقیهی جهان متصل میکند، بیشک، بسیار ظریف است. معالوصف، نور و حرارت بهواسطهی همین رشته است که به کوچکترین ذرهی جهانی که ما در آن دیرندِ درونماندگارِ [immanente] کلِ عالَم را میگذرانیم، منتقل میکند.
عالَم میدیرَد. ما هرچه بیشتر در سرشت زمان تأمل میکنیم، به این امر بیشتر پی میبریم که دیرند بهمعنای خلاقیت، آفرینش صورتها، و پرورشِ مداومِ امرِ مطلقاً نو است. منظومههایی که بهواسطهی علم تحدید میشوند، میدیرَند، تنها به این دلیل که آنها بهنحوی جداییناپذیر مقید به باقیِ عالَم اند. این درست است که، در خودِ عالَم، دو حرکت متقابل باید شناسایی شوند، آنگونه که بعداً خواهیم دید، حرکتِ «نزولی» و دیگری حرکتِ «صعودی». حرکت نزولی تنها یک گلوله[ی نخِ] آماده را باز میکند. حرکت نزولی، در اصل، ممکن است تقریباً آناً صورت بگیرد، همانند آزاد شدنِ یک فنر. اما حرکت صعودی، که با سازوکارِ درونیِ بلوغ یا آفریدن متناظر است، بهنحو ذاتی دوام دارد، و آهنگ خود را بر حرکت نزولی، که از آن جدانشدنی است، تحمیل میکند.
تکامل خلاق، 11-9
وجودی که بیش از هرچیز به آن یقین داریم و آن را بهتر از هرچیزی میشناسیم، بدون هیچ تردیدی، خودمان هستیم، زیرا هر برداشت یا تصوری که از ابژههای دیگر داریم، شاید بیرونی و سطحی درنظر گرفته میشوند، اما ادراکمان از خود درونی و ژرف است. در این صورت، توجهمان به چه چیز جلب میشود؟ در این نمونهی خاص، معنای دقیق عبارت «وجود داشتن» [« exister »] چیست؟ حال بهاختصار نتایج جستار پیشین را بهیاد آوریم.
من قبل از هرچیز، متوجه میشوم که من از یک حالت به حالت دیگر گذر میکنم. احساس گرمی یا سردی میکنم، کاری انجام میدهم یا هیچ کاری نمیکنم، به آنچه اطراف من است مینگرم یا به چیزی دیگر میاندیشم. حالات حسی [sensations]، احساسات، ارادهها، تصورات [représentations]، اینها تغییراتی هستند که وجود من، میان آنها مشترک است و وجود من نیز، یک به یک آنها را رنگ میزند. لذا من بدون وقفه تغییر میکنم. اما این بهمعنای کفایت امر نیست. تغییر، بنیادیتر و رادیکالتر از آن چیزی است که در ابتدا مایل ایم فرض کنیم.
بهراستی من دربارهی هر یک از حالاتام صحبت میکنم، توگویی، هر یک از آنها یک قطعه[ی کامل] اند. من بهسادگی میگویم من تغییر میکنم، اما بهنظر من، تغییر در فاصلهی میان یک حالت و حالت بعدی قرار دارد: من تمایل دارم فکر کنم تغییر از هر حالت، اگر [تغییر و حالت] بهطور جداگانه تصور شوند، در طی کل زمانی که رخ میدهد، ثابت باقی میماند. با وجود این، اگر کمی بیشتر توجه کنم، بر من آشکار میشود که هیچ عاطفه، تصور، و ارادهای که در هر لحظه دستخوش تغییر نشود، وجود ندارد؛ اگر یک حالت نفسانی از تغییر کردن باز ایستد، دیرندِ آن نیز از جریان بازخواهد ایستاد. حال پایدارترین حالت درونی را درنظر بگیریم، یعنی ادراک بصری یک ابژهی بیرونی و بیحرکت. ابژه شاید در همان وضعیت باقی بماند، من شاید آن را از یک وجه ثابت بنگرم، از یک زاویه، در یک نور ثابت؛ به هر ترتیب، تصویری [vision] که من اکنون از آن دارم با تصویری که چند لحظه پیش داشتم متفاوت است، ولو اینکه فقط به این دلیل باشد که یکی از دیگری اندکی قدیمیتر است. حافظهی من آنجا حضور دارد، حافظهای که چیزی را از گذشته به اکنون هُل میدهد. حالت نفسانی من، همینطور که پیش میرود، آکنده از دیرندی میشود که حالت نفسانی جمعآوری میکند: میتوان گفت حالت نفسانیام مانند یک گوی برفی، بزرگ میشود. این امر در مواردی که حالات [نفسانی] بسیار درونیتر اند، بیشتر صدق میکند، حالاتی چون حالات حسی، احساسات، امیال، و غیره که مثل یک ادراک سادهی بصری، تطابقی با یک ابژهی بیرونی و نامتغیر ندارند. لیکن مقتضی است به این تغییر گسیخته را درنظر نگیریم، و تنها وقتی به آن توجه کنیم که برای تأثیر گذاردن یک وضع جدید بر بدن، یک جهت جدید بر توجه یا التفات، به اندازهی کافی شدید باشد. دقیقاً در این لحظه، درمییابیم که حالتمان تغییر کرده است. حقیقت این است که ما بدون توقف تغییر میکنیم، و حالت، خود، چیزی جز تغییر نیست.
این بدان معنا است که بگوییم تفاوتی ذاتی میان گذار از یک حالت به حالت دیگر و اصرار کردن بر یک حالت وجود ندارد. اگر حالتی که «ثایت میماند»، بیشتر از آن چیزی که فکر میکنیم تغییر کرده باشد، و اگر بالعکس، گذار از یک حالت به حالت دیگر، بیشتر از آنچه تصور میکنیم، شبیه به همان حالت نخستینی باشد که بهطول انجامیده است؛ این انتقال یا گذار مستمر [continue] است. اما درست چون چشمان خود را به تغییرات پایانناپذیر هر حالت روانشناختی بسته ایم، مجبوریم، وقتی تغییر آن اندازه قابل توجه شده باشد که خود را بر توجه ما تحمیل کند، طوری سخن بگوییم، گویی، یک حالت جدید درکنار حالت پیشین قرار گرفته است. با این حالت جدید، فرض میکنم که این حالت، بهنوبهی خود، هیچوقت تغییر نمیکند، و این امر بهنحو بیپایانی ادامه مییابد. به این ترتیب، ناپیوستگی و عدم تداوم زندگی روانشناختی به این دلیل آشکار و هویدا است که توجه ما، بهواسطهی مجموعهای از اعمال ناپیوستهمان، روی آن متمرکز شده است: جایی که تنها یک شیب ملایم موجود است، ما در پیِ خط گسستهی اعمال التفاتیمان، فکر میکنیم پلههای یک راهپله را مینگریم. این حقیقت دارد که زندگی روانشناختی ما مملو از امور پیشبینیناپذیر اند. هزاران واقعه روی میدهد، وقایعی که بهنظر میرسند بر وقایع پیشینشان سایه انداخته، از اتصال با وقایع متعاقبشان دست نکشیده اند. اما عدم استمرار نمودهای [apparitions] آنها دربرابر پیوستگی یا استمرار پسزمینهای [fond] که نمودها بر آن ترسیم میشوند، مقاومت میکنند؛ آنها، درضمن، دربرابر آنچه موجب برخی وقفهها میشود، ایستادگی میکنند، وقفههایی که خود، موجب جداسازی این وقایع ازهم میگردند: این وقایع [همانند] ضربات دُهُلی هستند که گهگاه در سمفونی منفجر میشوند. توجه یا التفات ما بر آنها متمرکز میشود زیرا آنها بیشتر توجهمان را جلب میکنند، با وجود این، این جریانِ سیالِ کلِ وجودِ روانشناختیِ ما است که آنها را حمل میکند. هر یک از آنها فقط روشنترین نقاط یک حوزهی متحرک اند که هر آنچه را حس میکنیم یا میاندیشیم یا میخواهیم، دربر میگیرد، هر آنچه ما، خلاصه، در یک لحظهی مفروض، آن ایم. این تمام حوزهای است که، در واقعیت، حالات ما را تقویم میکند. پس به این ترتیب، حالاتی که متعین شده اند، نمیتوانند عناصری متمایز ازهم محسوب شوند. آنها یکدیگر را در یک جریان بیپایان تداوم و استمرار میبخشند.
تکامل خلاق، 3-1
2. دیرند و اگو [1]
آنچه ثابت میکند فهم متعارف ما از دیرند ناشی از هجوم تدریجی مکان بهدرون حوزهی آگاهی محض است، این است که، برای محروم کردن اگو از توانایی ادراک یک زمان همگن، کافی است این لایهی سطحیتر حالات روانی را که اگو از آن بهمنزلهی تنظیمکننده استفاده میکند برداریم. رؤیا ما را دقیقاً در این شرایط قرار میدهد؛ زیرا خواب، با کُند کردن فعالیتهای ارگانیکی، بیش از هر چیز، سطح ارتباط میان اگو و چیزهای خارجی را تغییر میدهد. پس ما دیگر دیرند را اندازه نمیگیریم، بلکه آن را احساس میکنیم؛ دیرند از کمیت به کیفیت بازمیگردد؛ دیگر محاسبهی ریاضیاتیِ زمان جاری انجام نمیگیرد؛ اما دیرند جای خود را به غریزهای مبهم میدهد، غریزهای که همانند همهی غرایز، میتواند مرتکب اشتباهات بزرگی شود، اما برخی اوقات با اطمینان فوقالعادهای رفتار کند. حتا در حالت بیداری، تجربهی روزانه ما را وامیدارد بیاموزیم میان دیرند - کیفیت [دیرند بهمثابه کیفیت]، چیزی که آگاهی بهنحو بیواسطه به آن دستپیدا میکند، چیزی که احتمالاً حیوان ادراک میکند، و زمانی که به تعبیری مادی شده است، زمانی که بهواسطهی نوعی تکوینِ در مکان کمّی شده است. من در لحظهای که این خطوط را مینویسم، ساعت نزدیک من زنگ میزند؛ اما گوش بیاعنتای من پس از چند ضربه آن را میشنود؛ پس من [درواقع] به آنها توجه نکرده بودم؛ معالوصف، برای توجه به گذشته [attention rétrospective]، کافی است من چهار ضربهای را که تاکنون زده شده است به آنچه میشنوم بیافزایم. من درحالیکه با خود میاندیشم، اگر از خود دربارهی آنچه گذشته است بپرسم، میبینم که چهار صدای نخست به گوش من رسیده بود و حتا آگاهی مرا متأثر کرده بود، لیکن حالات حسی تولیدشده ازسوی هریک، بهجای آنکه در کنار یکدیگر قرار گیرند، در یکدیگر ذوب شده بودند، بهگونهای که به مجموعه وجهی زیبا بخشیده، نوعی جملهی موسیقیایی ساخته بودند. من بهمنظور محاسبهی تعداد ضربات صدا بهشیوهای گذشتهنگر، کوشیدم این جمله را بهواسطهی اندیشه ام [pensée] بازسازی کنم؛ تخیل [imagination] من یک، سپس دو، سپس سه ضربه زد، و تازمانیکه دقیقاً به عدد چهار نرسیده بود، قوهی حساسه [la sensibilité]، پس از کنکاش، پاسخ داد کل نتیجه یا اثر حاصل، بهلحاظ کیفی، متفاوت است. لذا قوهی حساسه بهشیوهی خود، ولی بهروشی کاملاً متفاوت با عمل افزودن، و بدون دخالت دادن تصویرِ [image] یک همنهش میان عبارات متمایز از هم، توالی چهار ضربه را دریافته بود. خلاصه آنکه، عدد [دفعات] ضربهها درحکم کیف، و نه کم ادراک شده بود؛ پس به این ترتیب، دیرند برای آگاهی بیواسطه حاضر میشود، و این صورت را تا زمانی که جای خود را به یک تصور یا بازنمود نمادین نداده است حفظ میکند، تصوری که از امتداد [étendue] مشتق شده است. – پس به این ترتیب، دو صورت از کثرت [multiplicité]، دو ارزیابی کاملاً متفاوت از دیرند، دو سویه از زندگی آگاهی را تشخیص میدهیم. در زیر این دیرند همگن، که نمادی ممتد از دیرند راستین است، یک [تحلیل] روانشناسی دقیق، دیرندی را مییابد که لحظات ناهمگن آن در یکدیگر نفوذ میکنند؛ در زیر کثرت عددیِ حالات آگاهی، کثرتی کیفی [نهفته است]؛ در زیر اگو با حالات کاملاً متعیناش، اگویی [است] که در آن توالی بهمعنای ذوب شدن [در یکدیگر] و تشکیل [یک کل] ارگانیک است. لیکن ما غالباً خود را به اولی، یعنی به سایهی اگویی که روی مکان همگن انداخته شده است، راضی میکنیم. آگاهیای که بهسبب میل سیریناپذیرش به تمیز دادن [و بازشناختن] در عذاب است، نماد را در جای واقعیت مینهد. پس چون اگو منکسر شده است، و بههمین علت منقسم، برای اقتضائات زندگی اجتماعی بهطور کلی و زبان بهطور خاص، بینهایت آماده است، آگاهیْ این اگو را ترجیح میدهد، و بهتدریج [توان] دیدن اگوی اصلی را از دست میدهد.
جستاری درباب دادههای بیواسطهی آگاهی، 96-94
3. فراسوی روانشناسی: دیرند، کل[2] است
... توالی [succession] یک واقعیت انکارناپذیر است، حتا در جهان مادی. اگرچه براهین ما دربارهی منظومههای منزوی، دال بر تاریخ گذشته، حال و آیندهی آنها است، تاریخی که ممکن است در یک آن، همانند یک بادبان گشوده شود، حقیقت امر این است که این تاریخ خود را در طول پیشرویاش آشکار میکند، چنانکه گویی دیرندی را چون دیرند خودمان اِشغال کرده است. اگر من بخواهم یک لیوان آب و شکر تهیه کنم، بایستی، بههر حال، تازمانی که شکر حل میشود، صبر کنم. این واقعیتِ کماهمیت بهلحاظ پیچیدگیاش بسیار هم مهم است. زیرا زمانی که من باید به انتظار بنشینم، آن زمان ریاضیاتیای نیست که، بهطورِ مشابه، قابلِ اطلاق به کل تاریخ جهان مادی باشد، حتا اگر [فرض کنیم] آن تاریخ آناً در مکان گسترده شده باشد. این زمان با بیصبری و ناشکیبایی من همراه است، یعنی بهعبارتی، با یک بخش مشخص از دیرند خودم، که نمیتوانم هرطور که میخواهم منبسط یا منقبضاش کنم. زمان مذکور دیگر یک چیز اندیشیدهشده [pensé] نیست، بلکه چیزی زیسته [vécu] است؛ دیگر یک نسبت یا رابطه نیست، بلکه یک امر مطلق است. این دیگر چه معنای دیگری میتواند داشته باشد، جز آنکه لیوانِ آب و شکر، و فرایندِ حل شدنِ شکر در آب، بدون شک، انتزاع اند، و کلی که آنها در آن بهواسطهی حواس و پیشرویهای فهم من منقطع شده است، میتواند بهصورتِ یک [جریان] آگاهی باشد؟
قطعاً طرز کاری که علم بهواسطهی آن یک منظومه [système] را منزوی و آن را محصور میکند، به هیچ وجه، ساختگی نیست. اگر این طرز کار، اساسی عینی نداشت، ما نمیتوانستیم توضیح دهیم چرا در برخی موارد مشخص، صریحاً نمایان میشود و در برخی دیگر محال است. ما خواهیم دید که ماده گرایشی به تقویم منظومههایی با قابلیت منزوی کردن دارد، منظومههایی که میتوانند به صورت هندسی مورد بررسی قرار گیرند. ما ماده را از طریق همین گرایش است که تعریف میکنیم. اما این فقط یک گرایش نیست. ماده تا انتها نمیرود، و [فرایند] ایزوله کردن هرگز کامل نمیشود. اگر علم تا انتها میرود و [همه چیز] را کاملاً منزوی میکند، تنها برای سهولت مطالعه[ی موضوعاش] است؛ این را میفهمیم که منظومههای بهاصطلاح منزوی [یا مستقل] در معرض عوامل مؤثر بیرونی باقی میمانند. علم تنها این عوامل مؤثر را با طناب افسار میزند، یا به این دلیل که آنها را ضعیف و قابل چشمپوشی میداند، یا چون میخواهد بعداً به آنها بپردازد. درحقیقت، این عوامل مؤثر رشتههای بسیاری هستند که یک منظومه را به یک منظومهی همهجانبهتر، و به منظومهی سومی که هر دو را دربر میگیرد، متصل میکند، و به همین ترتیب، تا ما به منزویترین و مستقلترین منظومه، منظومهی شمسی بهطور کلی، برسیم. اما در همینجا هم، [فعل] انزوا مطلق نیست. خورشیدمان نور و حرارت را به دورترین سیاره میتاباند. و، ازسوی دیگر، در یک جهتِ ثابت حرکت میکند، و سیارهها و اقمار آنها را به دنبال خود میکشاند. رشتهای که آن را به بقیهی جهان متصل میکند، بیشک، بسیار ظریف است. معالوصف، نور و حرارت بهواسطهی همین رشته است که به کوچکترین ذرهی جهانی که ما در آن دیرندِ درونماندگارِ [immanente] کلِ عالَم را میگذرانیم، منتقل میکند.
عالَم میدیرَد. ما هرچه بیشتر در سرشت زمان تأمل میکنیم، به این امر بیشتر پی میبریم که دیرند بهمعنای خلاقیت، آفرینش صورتها، و پرورشِ مداومِ امرِ مطلقاً نو است. منظومههایی که بهواسطهی علم تحدید میشوند، میدیرَند، تنها به این دلیل که آنها بهنحوی جداییناپذیر مقید به باقیِ عالَم اند. این درست است که، در خودِ عالَم، دو حرکت متقابل باید شناسایی شوند، آنگونه که بعداً خواهیم دید، حرکتِ «نزولی» و دیگری حرکتِ «صعودی». حرکت نزولی تنها یک گلوله[ی نخِ] آماده را باز میکند. حرکت نزولی، در اصل، ممکن است تقریباً آناً صورت بگیرد، همانند آزاد شدنِ یک فنر. اما حرکت صعودی، که با سازوکارِ درونیِ بلوغ یا آفریدن متناظر است، بهنحو ذاتی دوام دارد، و آهنگ خود را بر حرکت نزولی، که از آن جدانشدنی است، تحمیل میکند.
تکامل خلاق، 11-9