۴ اکتبر ۲۰۱۰

از جدیتِ کمیکِ یک حادثه‌ چه می‌دانیم


این یادداشت «برای» ماهنامه‌ی فیلم نوشته شد، به‌همین دلیل چندان در انتخاب زبان، لحن و نوع تحلیل آزاد نبودم. با وجود این، به‌رغم سعی من، مطلب باز هم مناسب تشخیص داده نشد (ثقیل تشخیص داده شد). حال آن را اینجا منتشر می‌کنم، امیدوارم فیلم را دیده باشید یا با خواندن این نقد رغبتی در شما ایجاد شود آن را ببینید.

علف‌های وحشی [Les herbes folles]، الن رنه، 2009

از بین فیلم‌های دوره میانی رنه، عموی آمریکایی من را می‌توان چرخشی مضمونی در آثار او دانست، فیلمی که سی سال پیش ساخته شد و آغاز دوره‌یی در سینمای این کارگردان مستقل محسوب میشود، دوره یی که حتا موزیکال هایش، به نوعی، با دیگر فیلم های آن پیوند دارند. البته این چرخش را نباید چندان بزرگ جلوه داد، چرا که نحوه برخورد رنه با آدم‌ها و داستان‌هایش همچنان پیرو آن رویکردی ست که آثار نخستین او دارند. عموی آمریکایی من از این جهت یک نقطه عطف محسوب می‌شود که برای اولین‌بار، انسان‌ها از منظر رفتارهایشان ارزیابی می‌شوند؛ حسادت‌ها، کشش‌ها، نفرت‌ها و گریزهای انسان‌ها دیگر تابع صرف منطق‌های مورد علاقه پیشین رنه، یعنی زمان شخصی، کثرت روایی مطلق، ساختار دقیق، و هزارتوهای فرمی نیستند. البته جالب است همین فیلم با یک مقدمه علمی و مستند درباره حیات، ارگانیسم‌ها و تکامل رفتاری موجودات زنده آغاز می‌شود، چیزی که برای فیلمی دراماتیک عجیب به‌نظر می‌رسد، فیلمی که جایزه هیأت داوران جشنواره کن و جایزه اتحادیه منتقدان فرانسه را در 1980 به‌خود اختصاص داد، و یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های رنه میان منتقدان به‌شمار می‌آید. این فیلم، در واقع، کلید فهم فیلم‌های بعدی او، از جمله فیلم آخرش یعنی علف‌های وحشی ست.

اغلب منتقدان تلویحاً، و برخی صراحتاً، علف‌های وحشی را فیلمی کمدی، سورئال و ابزورد می‌دانند، که در آن، رابطه حس‌های متضاد انسان و بحران‌های درونی او به‌خوبی تصویر شده اند، آنچه در قلب‌ها (2006)، روی لب‌ها، نه (2003)، سیگار کشیدن/ سیگار نکشیدن (1993) و عموی آمریکایی من نیز شاهد آن بوده ایم. این فیلم برخلاف موریل (1963) یا سال گذشته در مارین‌باد (1961) ساختار پیچیده‌یی ندارد، به فانتزی- کمدی فرانسوی نزدیک است و داستانی پرکشش را دنبال می‌کند. رنه در این فیلم از همان تصویرهای بی‌ربط مشهورش استفاده می‌کند: تصاویری از علف‌های وحشی که هرجا می‌رویند، صخره‌های ساحلی، کوه‌ها و به‌طور کلی، طبیعت. فیلم را می‌توان سه بخش دانست، بخش نخست، از اول فیلم تا صحنه دیدار ژرژ و مارگاریت که ناگهان عبارت «پایان» به‌شیوه‌یی کمیک ظاهر می‌شود، بخش دوم، از صحنه سوار شدن ژرژ، همسرش و مارگاریت به هواپیما، که چهار دقیقه طول می‌کشد. میان این دو بخش صحنه‌هایی خیلی کوتاه از قبل را می‌بینیم، یکی صحنه‌یی که ژرژ کیف را پیدا می‌کند، دیگری صحنه‌ آهسته پرواز کیف مارگاریت. بخش سوم هم که با تصاویری از قبرستان، جنگل، صخره‌ها، علف‌ها و کلبه به بخش دوم متصل می‌شود: دختربچه‌یی از مادرش سوالی معمولی می‌پرسد، و پایان. علف‌های وحشی فیلم عجیبی ست، و شاید بتوان آن را فیلم گروتسک نامید. ماجرای خاصی در کل فیلم اتفاق نمی‌افتد، پایان آن تراژیک است، اما از جدیت یک تراژدی برخوردار نیست.

اقتباس‌های آلن رنه از آثار ادبی کاملاً آزاد و در خدمت چیزی ست که در ذهن خود دارد. این فیلم هم به رمان کریستین گِی‌یی، حادثه، محدود نمی‌شود. بدین ترتیب، شاید درون‌مایه «حادثه» یا مسأله «امکان» در این فیلم وجود داشته باشد، و استعاره «علف‌ وحشی» نیز به‌همین دلیل باشد، اما آنچه بیشتر اهمیت دارد چگونگی بیان چنین مضمونی در قالب سینمایی ست. ممکن است داستان یک فیلم درباره یک اتفاق کاملاً تصادفی، یا تصادفی فارغ از ضرورت سلسله‌ رویدادهای طبیعی باشد، اما این مضمون را چگونه می‌توان القاء کرد، چگونه می‌توان قساوت «حادثه» را اثرگذار کرد؟ آنچه رنه در این فیلم، در پاسخ عملی به این پرسش انجام داده، «ساده کردن» افراطی موقعیت‌ها و مسخره جلوه دادن کل ماجراست، آنچه سبب شده اغلب این فیلم را فیلمی «عجیب» بدانند. پایان شوم ژرژ پَله از «سرنوشت» کمیک او تفکیک نمی‌شود؛ بدشانسی او در گیر کردن زیپ شلوارش و بازیگوشی کودکانه‌اش همه را به کشتن می‌دهد، «به‌همین سادگی». همه‌چیز بچه‌گانه و خطرناک پیش می‌رود، تا آنجا که مارگاریت اصلاً «دلش نمی‌خواهد» به سر کار برود، تا آنجا که وقتی ژرژ را می‌بینید مانند دختری نوجوان دست‌وپایش را گم می‌کند، پس از رنجاندن او ناراحت می‌شود و سر به بیابان می‌گذارد و تصمیم می‌گیرد جبران کند. از طرف دیگر، ژرژ مدام قهر می‌کند، ناراحت می‌شود، تردید دارد، او پلیس را با رفتارهای عجیب‌اش و بساطی که درست کرده متعجب می‌کند. او پدری مهربان اما متزلزل است، خانه پدرانه و پرتکلفی دارد، اما در آن، همچون کودکی خردسال به‌نظر می‌رسد، همسر او بیشتر به مادرش شبیه است تا همسرش. سادگی فیلم حتا در تکنیک‌های به‌کار رفته در آن نیز دیده می‌شود: وقتی آدم‌ها با تلفن حرف می‌زنند، تصویر شخص پشت خط در یک دایره کنار سر شخص این طرف خط دیده می‌شود، چیزی که در فیلم‌ها و برنامه‌های کودکان برای بامزه کردن کنش استفاده می‌شود. کمدی فیلم بیش از حد پیش‌پا افتاده و کودکانه است، تا حدی که تماشاگر از سادگی‌اش به خنده می‌افتد. بدین ترتیب، رنه در علف‌های وحشی حادثه را به‌نحوی نشان می‌دهد که «باید» روی دهد، او اتفاق‌های روزمره‌یی را که تجربه می‌کنیم به‌شیوه‌یی بی‌واسطه و بدون دخالت رمانتیسم متعارف نشان می‌دهد. اتفاق از پیش خود را نمی‌آراید، اتفاق وقتی روی می‌دهد دیگر ملازم تفسیرش نیست، پیرو پرسپکتیوی زیباشناختی نیست، اتفاق فقط و فقط یک اتفاق است. البته می‌توانیم اتفاق را تفسیر کنیم، مثلاً در این فیلم جاه‌طلبی‌ها و هوس‌بازی‌های شخصیت‌هاست که «سرنوشت» شوم‌شان را رقم می‌زند، اما این صرفاً یک تفسیر اخلاقی ست. به‌عبارت دیگر، رنه در این فیلم همانند تمام فیلم‌هایش شعار نمی‌دهد، و قضاوت نمی‌کند.

رفتارشناس تکامل‌گرا در فیلم عموی آمریکایی من، نظریه‌هایی پیرامون رفتارها و انگیزش‌های انسانی طرح می‌کند، نظریه‌هایی که در قالب سه شخصیت و سه داستان آزموده می‌شوند. رفتار انسان‌ها از نظر آنری لابوری، زیست‌شناس و فیلسوف فرانسوی، تابع نیازها، ضرورت‌ها، انتخاب‌ها و شرایط و البته صفات تکاملی موجود زنده است، چیزی که فقط به انسان‌ها محدود نمی‌شود، منتها در انسان‌ها بسیار پیچیده‌تر است. این پیچیدگی در علف‌های وحشی کاملاً آشکار است، چیزی که احتمالاً همه ما در این فیلم می‌فهمیم؛ ما خود را در دوراهی‌های شخصیتی یا تضادهایی درونی می‌بینیم که نمی‌دانیم سرانجام انتخاب آن چه خواهد بود. این «پیچیدگی» معمول به‌حدی بدیهی ست که حتا نمی‌توانیم آن را به کسی بگوییم، نمی‌توانیم حتا توضیح‌اش دهیم، حال آن‌که در بسیاری از موقعیت‌های زندگی روزانه آنها را تجربه می‌کنیم، در امیال‌مان، در محتوای ذهنی‌مان حین صحبت کردن با دیگران و حتا خطاب قرار دادن‌شان. این تجربه‌ها و بازگویی‌شان از فرط بی‌واسطگی، ساده و کودکانه اند، و در عین حال، پیچیدگی‌های زیادی دارند. تقریباً کل هنر و ادبیات محصول این تضادهای درونی ست، به‌طوری که هنوز قصه‌های قدیمی گفته می‌شود و ما گوش می‌کنیم یا می‌بینیم، هنوز اتفاق‌های منحصربه‌فرد روی می‌دهند، ما می‌خندیم، می‌ترسیم یا تعجب می‌کنیم. واپسین فیلم رنه، همانند تمامی آثارش این چنین «عجیب» و وهم‌انگیز است، آن‌گونه که اولیویه سوگوره، منتقد «لیبراسیون» درباره این فیلم می‌نویسد، «علف‌های وحشی فیلمی ست که آرام و با صدای کم درباره ما حرف می‌زند، فیلمی که بیشتر درباره قشر خارجی مغز است تا درباره احساسات، فیلمی که بیشتر به توهم (فانتاسم) یک ناشناخته می‌پردازد تا به چیستی و هویت یک ناشناخته.»

4 سطح:

سرور جوان گفت...

من این فیلم را هنوز ندیدم اما نقد خیلی خوبی بود. برایم خیلی جالب بود به هم لغزاندن کمدی و تراژدی و رسیدن متن به پیچیدگی های متناقض بدیهی انسان.
گاه فکر می کنم در هر حادثه ی تراژیک می تواند یک حادثه کمیک اتفاق بیفتد. یک نفر وسط یک صحنه ی تراژیک عزاداری سر می خورد به شکلی مضحک و این جدیست. یک نفر محض خاطر شوخی جای قرص های کسی را با هم عوض می کند و به همین سادگی کسی می میرد، و این هم جدیست. نهایت ها در هم می لغزند و ناگهان ناشناخته سر بر می آورد. این پیچیدگی، بدیهی ست. این تناقض، بدیهی ست. درست مثل پیچیدگی های بدیهی انسان که از فرط پیچیدگی ست که بدیهی اند و از فرط بدیهی بودن است که همیشه توضیح ندادنی می مانند تا وقتی تکه ای از آن قصه ای، شعری، نقاشی ای شد چشم هایمان از تعجب گرد شود، و همچنان به قول تو اتفاق های منحصر به فرد ساده روی دهند. اتفاق هایی که با تمام وهم انگیزی و عجیب بودنشان تجربه می شوند.

ناشناس گفت...

پستی که در مورد شریعتی گذاشتی جالب بود. اینان یا سیاست را اخلاقی و اخته میکنند یا به نام فرهنگ قربانی اش می کنند.هر چند پروژه شریعتی باید نقد شود.

kourosh گفت...

I saw the film on screen in swiss.
I really enjoyed it at the time.
we were with an old swissGerman Lady that was mentioning sth that really was touching:
she said that this film is simply tempting me to get in love another time.
she simply was remembering good past.

And thank u for your post on this film. just to remember me that I should think of my stupidities simply right now

محمد ایزدی گفت...

خیلی خوشحالم که فیلم رو دیدید و این نقد رو هم پسندیدید
فکر کنم اون خانم سوییسی بهتر از همه فیلم رو دیده