۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۱

عرفان، اخلاق، سیاست

عرفان بدون پشتیبانی «خواست قدرتي» ویژه گسترش نخواهد یافت. این خواست
درجهت استیلا بر انسان‌ها نیست، بل بر اشیاء است، دقیقاً بدین منظور که انسانی
نتواند بر انسان دیگر سلطه یابد.
برگسون [1]

باراک اوباما در سخنرانی مجمع سازمان ملل متحد [سپتامبر 2009] به نکاتی اشاره کرد که پیش از این، بدین‌ اندازه نظری و تا بدین حد حاوی چکیده‌ی باورهای او نبود. شاید متن سخنان او بتواند بهانه‌ی مناسبی برای اشاره‌ی کلی به بحث تفکیک اخلاق و اخلاقیات، مفهوم عشق، مفهوم عرفان، اصول کلی یا جهان‌شمول از جمله حقوق بشر، و البته ادای احترامی به باورهای او باشد، احترامی فارغ از هر هیاهوی حزبی- عقیدتی. این اشارات الزاماً در رد یک نظریه‌ی اخلاقی، اعم از اخلاق حقیقت، اخلاق زیستی، قانون اخلاقی کانت، یا فرااخلاق تحلیلی‌ها نیست، بل بیشتر ناظر به سویه‌ای دیگر از پنداشتی ست که ما از اخلاق، عشق، عرفان یا مفاهیمی از این‌دست داریم، پنداشتی که عموماً بر نوعی فاشیسم عقل مشترک استوار است: سیاست حوزه‌ی اخلاق نیست (ماکیاولی)، عرفان حوزه‌ای متعالی از واقعیت و غیر- انضمامی ست (واقعاً مشخص نیست این حکم مکرّر از کجا آمده ست)، و امثالهم.
برگسون در کتاب دو سرچشمه‌ی اخلاقیات و دین دو نوع امر اخلاقی را از یکدیگر تفکیک می‌کند، چیزی که بعداً دولوز در تفسیر اخلاق اسپینوزا با صورت‌بندی دیگر و مفهوم‌پردازی جدیدی آن را طرح می‌کند. باید به این نکته توجه داشت که واژه‌های به‌کاررفته در کارهای فیلسوفان اندکی این دشواری را پیش روی ما می‌گذارند که وقتی از اخلاق سخن می‌گوییم، مقصودمان امر اخلاقی، امر اخلاقیاتی، اخلاق، اخلاقیات یا مفهوم دیگری ست، زیرا مثلاً عنوان دقیق کتاب برگسون، با این تفکیکی که ما قائل شدیم «دو سرچشمه‌ی امر اخلاقیاتی و دین» است، اما عملاً عدم رعایت این وسواسِ زبانی چندان برای ما دردسرساز نخواهد بود، زیرا اصولاً چنین رویکرد مکانیستی در سطح معنا جایز نیست؛ لذا دفاع ما از «اخلاق» و «عرفان» در معنای ویژه‌ای ست که باید روشن شود. به‌ هر ترتیب، برگسون از اخلاق (امر اخلاقی) بسته و اخلاق گشوده یاد می‌کند، و در ادامه آن را اخلاقِ تکلیف و اخلاق پویا می‌نامد. اخلاق تکلیف همان اخلاق صوری کانتی ست که تکلیف در آن معنایی ویژه دارد، و برگسون آن را رد می‌کند، و پنداشت او را از مفهوم «تکلیف» به پرسش می‌گیرد. ذکر این نکته از آن‌رو اهمیت دارد که مسأله‌ی حقوق بشر، یا اخلاق ضدجنگ و امثالهم را از این چشم‌انداز آماج حمله قرار می‌دهند، آنچه آرنت برای اولین‌بار، در واکاوی انگیزه‌ی حقوق بشر/ شهروند پایه‌ی نقدش قرار داد (نگ. آثار لاک و کانت، که بنیان منشور سازمان ملل متحد و منشور حقوق بشر شدند). لذا برگسون در مقابلِ اخلاق تکلیف، با تحلیلی جامع که از آن به‌دست می‌دهد و آن را با «جامعه» پیوند می‌زند، اخلاق گشوده را طرح می‌کند، و بعداً آن را در نسبت با مفهوم «دین پویا» و مفهوم ویژه‌ی خود از «عرفان» به‌کار می‌گیرد. این اخلاق که به‌لحاظ «ماهوی» و نه «رتبی» با اخلاق تکلیف «متفاوت» است، در جامعه «همراه» با اخلاق تکلیف عمل می‌کند، «هیچ راه مستقیمی برای گذر از عشق به خانواده، شهر، یا ملت خود به عشق به تمامی انسان‌ها وجود ندارد»، آنها بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند اما ماهیتاً متفاوت اند. از این‌رو تحلیل برگسون از هر وابستگی‌یی به یک نظریه‌ی اخلاقی مبرا ست؛ او «متافیزیک» اخلاقی دیگری بنا نمی‌کند. اخلاق گشوده که ماهیتی فراعقلی دارد و بر «دعوت» استوار است، بر توسعه‌ی توان زیستن و خلق چشم‌اندازهای نو تأکید می‌کند، حال آن‌که اخلاق تکلیف تلاش دارد «دعوت» را به فرامینی ثابت بدل کند. اخلاق گشوده مشابه مفهوم‌پردازی ویژه‌ای ست که اسپینوزا در بحث «لذت و اَلم»، به‌مثابه خیر و شر (نیک و بد)، بدان می‌پردازد [2]. در آنجا اسپینوزا «خیر» را هر آن‌چیزی می‌داند که توان عمل را افزایش، و «شر» را هر آن‌چیزی می‌پندارد که توان عمل را کاهش می‌دهد. نظامی متعالی از ارزش‌های «خیر و شر» وجود ندارد، خیر و شر در «فایده» و عدم فایده یک عمل مشخص می‌شوند، نه پیش از آن (اخلاق، تر. فا.، ص 220؛ به رابطه‌ی «خیر» و «عشق» هم در قضایای مربوط مراجعه کنید). حال «دعوتِ» برگسونی چیست، و چه ارتباطی با «کل» و «نیروی زندگی» دارد کلیدی ست، اما طرح‌اش در اینجا برای ما چندان ضروری نیست. مع‌الوصف، تأکیدی که ما بر مفهوم زندگی، بیشینه‌سازی توان عمل و ارتباط آن با ارزش‌داوری و خلق ارزش‌ها می‌کنیم، از آن‌رو اهمیت دارد که می‌خواهیم ببینیم اوباما وقتی از اجتناب‌ناپذیری «اصول» صحبت می‌کند، مرادش چیست.
اوباما در همان مقدمه‌ی سخنرانی‌اش می‌گوید «من عمیقاً به این باور رسیده ام که در سال 2009 بیش از هر لحظه‌ای از تاریخ انسان، منافع ملت‌ها و مردمان به یکدیگر گره خورده است». فارغ از این‌که او از دولت‌ها (states) و ملت‌ها (nations) نمی‌گوید، و شاید این برای نظریه‌پردازان سیاسی جذاب باشد، این جمله بیش از اندازه بدیهی ست، اما وقتی به ادامه‌ی سخنرانی گوش می‌کنیم، و نظام فکری او را که از پیش تا اندازه‌ای می‌شناسیم به‌خاطر می‌آوریم، خواهیم دید با اندیشه‌ای متفاوت مواجه هستیم. اوباما بیش از آن‌که رئیس‌جمهور دولت کشور قدرتمند و بدنامی باشد، از سیاست و اخلاقی دفاع می‌کند که با دعوت انبیاء الهی شباهت دارد. به‌سادگی می‌توان با استناد به «کل» هگلی هر جنبنده‌ای در آمریکا را مهره‌ی سرمایه‌داری و مصلحِ نظامی دانست که قادر است خود را سامان دهد، بحران‌ها را پشت‌سر گذارد، سرمایه‌داری را نیرومندتر کند. همه‌چیز در این سیستم نامطلوب است، مگر آن‌که کلیت سیستم را واژگون سازد، اما چگونه؟ با بیرون رفتن از آن و اصرار بر هر «جزئی» مشروط به «کل»، تحت عنوان نقد انضمامی. در این شیوه‌ی تفسیر، اوباما یا چیزی از قماش اسلاف‌اش است که این‌بار «با پنبه سر می‌برد»، یا پیامبری ست از تبار انبیاء کذّاب که آسمان‌ها را نوید می‌دهند. اما با این رویکرد راه به‌جایی نمی‌بریم، چون بر این اساس، یا آمریکا فی‌حدذاته شرور است، یا بدین ترتیب، زرتشت نیچه هم از همان تبار انبیاء کذّاب است. مستقل از هر تحلیل و استنتاج «تجربی» که نام دیگر آن «نقد انضمامی و درون‌ماندگار» است، باید نگاهی جدی به مفاهیمی از این‌دست داشته باشیم. اندیشه باید از هر تصویر جزمی، اعم از اصول موضوع یا باورهای مضمر، تهی، و به معنای واقعی کلمه، «بنیادی» باشد. اخلاقی که اوباما ترویج می‌دهد از جنس تعلیمات دین‌دار مسیحی نیست، ولو در آن ریشه داشته باشد، او از اخلاقی دفاع می‌کند که می‌تواند زندگی بهتری را برای انسان‌ها فراهم آورَد. او در ادامه تصریح می‌کند «زمان آن فرا رسیده است که بتوانیم درک کنیم عادات و استدلال‌های کهنه‌ دیگر پاسخ‌گوی مسائلی نیست که اکنون مردمان‌مان با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند... [ملت‌های ستم‌پیشه] میان ما و آینده‌ای که مردمان‌مان در پی‌اش هستند دیوارهایی رفیع می‌کشند، و اکنون زمان فرو ریختن این دیوار است. اکنون زمان ائتلاف‌هایی ست که میان افتراق‌های قدیمی ارتباط برقرار کنند، ائتلافی از باورها و کردارهایمان، از جنوب و شمال، از غرب و شرق، سیاه، سفید و زرد.» لذا سخن گفتن از عشق و بیزاری از نفرت، «عادت‌های کهنه»، «آینده‌ی مردم» و غیره چیزی نیست که در یک مانیفست اخلاقی یا موعظه‌ای مذهبی فروکاسته شود، یا بدون مواجهه با اصل ماجرا، تحت تأثیر اغواگری چپ تقبیح، و تحت سلطه‌ی پروپاگاندای لیبرالیسمِ کور تحسین شود. عشق و نفرت مسأله‌ی اخلاق است، نه اخلاقیات (نگ. اخلاق اسپینوزا، و نیز دولوز، اسپینوزا: فلسفه‌ی عملی، فصل اول و سوم)؛ «عشقِ عقلانیِ نفس به خدا همان عشقِ خدا ست که او با آن به خود عشق می‌ورزد، نه از این حیث که او نامتناهی ست، بل از این حیث که او می‌تواند به‌واسطه‌ی ذاتِ نفسِ انسانی که تحت صورتِ سرمدیت اعتبار شده است ظاهر شود، یعنی عشقِ عقلانیِ نفس به خدا جزئی از عشق نامتناهی ست که او با آن به خود عشق می‌ورزد» (اسپینوزا، اخلاق، قضیه‌ی 36). مسأله بر سر «امر کلی» نیست، مسأله بر سر جوهر جهان‌شمول «انسان» (نفس) نیست، هرچند می‌توان از ذات انسانی سخن گفت. آنچه با ذات انسانی گره می‌خورد لذت و اَلمِ او ست، آنچه نیک و بد او را تعیین می‌کند. اوباما از کاهش المِ انسانی، شر، سخن می‌‌گوید، شر نه به‌معنای تظاهر، خیانت یا فاجعه، بل به‌معنای کاملاً عملی و حیاتی‌اش، شر نه به معنای الهیاتی یا وجودی‌اش، بل به معنای کاملاً اخلاقی‌اش.
«مردم جهان تغییر می‌خواهند»، تغییرِ «چی»؟ کدام تغییر؟ بنیادی بودن شعار تغییر در عدم اضافه‌ی چیزی به آن است. ما تغییر می‌خواهیم، تغییر زیست‌مان، زندگی‌مان، وضعیت‌مان. این شعار آنقدر تکرار شده است، و رسانه‌ها آن را برجسته کرده اند که گمان می‌کنیم «همان» است. بسیاری از رؤسای جمهور، چه در آمریکا و چه در کشورهای دیگر تغییر کرده اند، اما هیچ کس به اندازه‌ی اوباما با شعارهایش «بیان» نشده است (مارکس: شبحی بر اروپا سایه افکنده است، شبح کمونیسم)؛ اوباما بیش از رئیس‌جمهور آمریکا ست، زیرا او داعی مفهومی نوینی از اخلاق است. «برخی اصول (دموکراسی و حقوق بشر) تمهیدی (afterthought) نیستند، آنها برای دستیابی به اهدافی که برشمردم الزامی اند». این شیوه‌ی نگرشِ اخلاقی به حقوق بشر و دموکراسی ست، مسأله بر سر «حق» و خاستگاه طبیعی یا متافیزیکی‌اش، یا رجحان دموکراسی بر آریستوکراسی یا شیوه‌های دیگر حکومتی نیست، حتا سخن بر سر ستایش دموکراسی یا جانب‌داری از اصل «کلیِ» حق انسانی در منشوری حقوقی نیست، مسأله بر سر «گزینش» اصولی ست که توان عمل انسان را افزایش می‌دهد: دموکراسی و حقوق بشر ارزش‌های مثالی و مُنزَلِ لیبرال‌ها نیستند. اوباما از جهان‌شمولی این اصول با «احتیاط» یاد می‌کند، و اثبات این امر مستلزم گرفتن وقت قبلی از او در کلاسی نظری ست؛ او تریبون‌هایی را که معمولاً مدعیان رهایی بشر قبضه می‌کنند در جهت اثبات «کلیتِ» این اصول اِشغال نمی‌کند [4]. از این‌رو ست که تفکیک سیاست از فرهنگ، یا اخلاق از سیاست، به نکوهش عرفان یا «کل»، و نه «کلی»، می‌انجامد. همان‌طور که پنداشت نادرست از اخلاق، به پنداشتی نادرستی از عمل و سیاست خواهد انجامید. «فیلسوف بی‌شک مطلوب‌ترین شرایط را در وضعیتی دموکراتیک و حلقه‌های آزاد می‌بیند. او اما هرگز اهداف خود را با اهداف یک کشور، یا مقاصد یک اجتماع اشتباه نمی‌کند، زیرا او از نیروهای موجود در اندیشه بهره می‌گیرد تا زیر بار اطاعت، و به همین ترتیب، سرزنش نرود و تصویر حیاتی فراسوی نیک و بد را ترسیم کند، تصویر معصومیتی بدونِ پاداش و مکافات» (دولوز، اسپینوزا: فلسفه‌ی عملی، فصل اول). ما گمان می‌کنیم هر شخصی الزاماً در گرو مقاصدی ست که یک اجتماع، تشکیلات یا حزب سیاسی- عقیدتی یا منافع وطن‌اش برای او تعیین می‌کند، این به‌معنای نفهمیدن معنای واقعی «آزادی» ست.
اوباما سیاست‌ را خوب می‌شناسد، چون اخلاق را خوب می‌شناسد، او نویددهنده‌ی سرزمینی دیگر برای انسان است، خواه سکوت کند، فریب خورَد، اِهمال کند، او اراده به «قدرت» را بهتر از هر تشنه‌ی «قدرت»ی می‌فهمد، به او احترام بگذاریم.

[1] Henri Bergson, Les deux sources de la morale et de la religion, 1932, p. 167.
[2] لذت و اَلم، محسن جهانگیری در ترجمه‌ی اخلاق معادل به‌ترتیب tristitia و graudium گذاشته است، و من هم در اینجا و در ارجاع‌های بعدی به کتاب از همان معادل‌ها استفاده کرده ام؛ اسپینوزا، اخلاق، تر. محسن جهانگیری، مرکز نشر دانشگاهی، 1376.
[3] متن کامل سخنرانی اوباما در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، سپتامبر 2009:
‎http://www.guardian.co.uk/world/2009/sep/23/barack-obama-un-speech/print
[4] اوباما با رمزگان حزبی لیبرال-دموکرات محسوب می‌شود و در جغرافیای سیاسی ایالات متحده حتا به چپ‌های میانه‌رو نزدیک می‌شود، او مدافع محتاط اقتصاد آزاد است و قس علیهذا، اما اصلاً مسأله‌ی ما این نیست؛ سیاست حزبی همان‌قدر مضحک است که یارکشی سیاسی و دوگانه‌ی چپ و راست، بچه‌گانه.